![]() |
![]() |
|
| اگر شميم نرگستان مشامت را نوازش داد بدان تا عشق راهي نيست... |
|
يا علي ببين چگونه چشم من پر از خيال و خواهش است؟
من آن يتيم كوچكم كه تشنه نوازش است
اگر نوازشم كني چو غنچه باز مي شوم
براي يك نگاه تو پر از نياز مي شوم...
براي درك روح تو چقدر كودكم هنوز
تو بي نهايتي و من چو ذره كوچكم هنوز |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 9:57 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
«خون علي(ع) » دروازه سحر، در انتظار آمدن کاروان صبح، آغوش مات و خسته ی خود را گشوده بود. صبح از کران نیلی خاور نمی دميد، گرد ملال رنگ شفق را زدوده بود. *** در سینه ی برهنه ی آن پهندشت باز، آنجا که رشته های کلاف سپید صبح، ریزد به روی پیکر خاموش صخره ها. آنجا که از شراره ی خورشید نیمروز، وامانده کام تشنه ی سوزان دره ها، آنجا که آفتاب، از روی نخلهای کهن می کند غروب. آنجا که ماهتاب، بر کشتزار بادیه ها می کند طلوع، در بستر سکوت، شهری غنوده بود. *** آنجا میان مسجد آن شهر بی خروش، چون روزهای پیش، در نیمرنگ روشنی سیمگون فجر، بانگی بلند شد. بانگ اذان صبح . محراب پاک مسجد کوفه به صد فسوس، آغوش بر گشود. و آن جاودانه مرد، آن راز ناشناخته ی عالم وجود، شد در نماز و راز. فارغ ز خویش ، غرق بنوشینی سجود *** تصویر یک شبح، از گوشه ای خزید. دستی بلند شد، برقی میان پرده ی تار هوا جهید . *** گلرنگ شد زخون علي آسمان صبح. بادی وزید و ناله غم ریخت روی خاک. آشفت موج و سینه ی دریا غریو کرد. روحی بزرگ رفت بدان جایگاه پاک *** آنروز شام شد . وقتی که روشنایی اندوهرنگ ماه، بر شهر شبگرفته ی افسرده رنگ زد. وقتی که باز شب شد و اندوه بی کسی، بر سینه های مردم درمانده چنگ زد ؛ *** در کوچه های خلوت و خاموش آن دیار، آنجا که جز نسیم نمیگیردش سراغ؛ آنجا که در سیاهی اندوهبار شب، جز نور ماه نیست در آن کلبه ها چراغ، در زاغه های شهر، هر گوشه، هر کنار، یک کودک یتیم، یک چشم اشکبار، یک مادر فقیر، یک ظرف بی غذا، یک سفره ی فتاده تهی بر روی یک حصیر ، در انتظار ماند . در انتظار ماند . در انتظار ماند !! محمد مصري
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 9:25 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
اي زلال تابناك نسيم بوي تو پيچيده در ذهن پنجره ها نواي خوش آمدنت ترانه شده ميان حنجره ها چه خوب آمده اي بيا هستي ام فداي آمدنت فصل آمدن تو فصل مهماني قاصدك هاست تو چنان اولين برف زمستان نخستين شكوفه بهار و زلال ترين باران پاييزي پر از طراوت و آينه اي كه با آمدنت تمامي چلچله ها به وجد مي آيند تمامي دستان نياز لبريز مهر مي شوند تمامي دلهاي مشوش غم دار سپيدي شوق انگيز
نشاط بر چهره مي گيرند تو دومين ستاره مي شوي و فرمانروايي قلب هايي كه مظلوميت لحظه هايشان
را به خاطر تو دوست مي دارند
در نيمه اين مهماني بزرگ تو بر متن حيات دميده مي شوي و دلهايي كه قاصدك شده اند به حرمت نامت تا خود خدا
اوج مي يابند ببين چه اتفاق مي افتد با آمدنت كه فرشتگان
به دنبال تو مسافر زمين مي شوند
و آسمان غرق در اين نياز كه كاش تو به جاي زمين
ستاره پر نور آسمان مي شدي
خوشا به حال زمينيان خوشا به حال زمين.... ميلاد نور مبارك |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 23:23 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
بازم دعوت نامه برات اومده دعوت نامه براي مهماني بزرگ مي دوني
كي اين دعوت نامه رو فرستاده؟ به امضاش نگاه كردي؟ بازم بوي
مهماني خدا همه دلها رو پر كرده. به همين زودي يك سال گذشت انگار
همين ديروز بود كه ماه رمضان تمام شد و حالا بازم ماه رمضان در
حال شروع شدنه راستي اين يك سال چطور گذشت؟ چي كار كرديم؟
حالا كه به پشت سر نگاه مي كنيم هيچ نقطه پيشرفتي رو مي شه ديد يا
نه؟ به چند تا از قول هايي كه شبهاي قدر پارسال به خودمون و خداي
مهربون داديم عمل كرديم؟ اصلا يادمون هست چي قول داده بوديم يا يه
هفته نگذشته همه رو فراموش كرديم؟!! آره بازم دستاي مهربون
خداست كه به سوي من و تو دراز شده تا يه بار ديگه با همه لطف
و سخاوتش دستاي ضعيف ما رو بگيره و به زيبايي ها هدايتمونكنه
اگه خوب نگاه كني با لبخندش بهت ياد مي ده كه چه جوري يه
دستمال سفيد برداري و آينه دلت رو تميز تميز كني! فقط كافيه يك بار
مرد و مردونه دستت رو بذاري توي دستش و با همه صداقتي كه داري
محكم دستش رو فشار بدي!... مي گن درهاي آسمان در اولين شب
ماه رمضان باز مي شه ودر آخرين شب بسته مي شه مي دوني اين
يعني چي؟ يعني اگه دلت هواي پريدن داره فقط يه اراده مي خواد...
خداي خوبي ها اين ماه رو بهترين و زيباترين ماه قرار داده و گفته اين
ماه، ماه بنده هاي منه همه چيز توي اين ماه بوي خدا مي ده انگاري
فاصله آدما تا خدا يك قدم كمتر مي شه همه چيز يه رنگ تازه اي داره
يه نقش قشنگ و جادويي! سفره هاي سحر و افطار، دعاي ابوحمزه و
افتتاح، مناجات هاي عاشقانه صوت دل انگيز ربّنا: ربّنا لا تزغ
قلوبنا بعد اذ هديتنا وهب لنا من لدنك الرحمه انّك انت الوهاب اين قدر
حال و هوا مقدسه كه بي اختيار قلب ها رو تحت تاثير قرار مي ده حتي
اون قلب هايي رو كه صاحباش فكر مي كنن ديگه سنگ سنگ
شدن، براي دوباره شروع كردن مي شه هم صداي الغوث الغوث
چشمهاي باروني شبهاي نياز شد ازش بخواه قطره وجودت رو به درياي
آبي لطفش وصل كنه و ظلمت و سرگردوني دل بي قرارت رو با نور
زلالش برطرف كنه آمين!... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 14:1 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شبيـــــه عشـــــــق
مثـــــل آسمـــــــــان مـــــانند پـــــــــروازي خــودت هم خـــوب مي داني كه مثـــل طـــرح يـــــــك رازي و من در انتظــارت لحظه لحظه غـــــــــرق مــــي گـــــردم نمــــــــــي آيي مــــــرا از اين تلاطـــم ها رهــــــا سازي؟ |
| آرشیو موضوعی |
|
گل واژه هاي انتظار مناسبت ها يك سوال يك جواب! تو مي آيي... دعا كليد ظهور ساير مطالب |
|
RSS
|