![]() |
![]() |
|
| اگر شميم نرگستان مشامت را نوازش داد بدان تا عشق راهي نيست... |
|
يا علـــــي گفتيم و عشق آغاز شد... گاهي واژه ها فراتر از حد يك تعريف اند و چنان معناي عميقي مي يابند كه به سادگي
نمي شود به راز نهفته در سينه شان پي برد و ما بدون فهم حقيقت پنهانشان آن ها را
در لابه لاي كلام خويش مي گنجانيم. تا به حال انديشيده اي معناي حقيقي يا علـــــي
چيست كه اين چنين زينت دهنده كلام مي شود؟! چرا از بي شمار آدميان فقط نام
اوست كه زماني كه در ذهن خطور مي كند و بر لب جاري مي شود بر آسمان دلت
خورشيدي از اطمينان و بر زمين وجودت كوهي از اراده هديه مي بخشد؟! مگر
صلابت اهورايي اين نام از كدامين سرزمين ناشناخته سرچشمه مي گيرد كه با
زمزمه اش همه كارهاي سترگ خاضعانه در جنسي از كوچكي حل مي شوند؟ به
راستي علـــــي كيست؟!! چگونه موجودي است كه فقط نامش با قدرتي ماورايي چنان
جادويت مي كند كه در حجمي از نيستي و نبودن خويش غرق مي شوي؟!! اگر
قطره اي از اقيانوس بي كران زيبايي هايش بر تو آشكار گردد شايد معماي تاثير
نامش به جوابي صادقانه برسد... مگر نه اين كه آغاز و پايان هر كاري فقط نام
خـــــــداي مهربان است پس چگونه قفل هر شروع دوباره اي با رمز يا علـــــي
گشوده مي شود؟!! و علـــــي همان نام بلند مرتبه خـــــــداست كه به انساني هديه شده
است... خـــــــداوند به محمد(ص) فرمود: اي محمد تو چه كسي را از همه بيشتر
دوست داري؟ و محمد كه عاشقي بي مثال بود جواب داد: معبودم هر آن كه را تو
بيشتر دوست بداري و خـــــــداوند فرمود: من علـــــي را از همه بيشتر دوست مي
دارم و خـــــــداوند يكي از نام هاي زيبايش را به او هديه داد تا تمامي آدميان بدانند كه
علـــــي همان كسي است كه محبوب خـــــــداوند بي همتاست! يا علـــــي مدد...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 0:31 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
اين نشانه ها از كدامين راز نگفته خبر مي دهند؟ اين قاصدك ها حامل كدام پيام
تـــــواند؟ مگر نمي داني كه دانش و فهم من اندك است و ذهن كودكانه ام را توان
درك حرفهاي سر به مهر نيست؟! مهـــــربانم اگر سخن خويش را به وضوح نگويي
ممكن است در فهم لطف بي كرانه ات به بي راه كشيده شوم. خـــــداي من مگر ممكن
است تـــــو بر مسير حركتم علامت توقف بگذاري در حالي كه مقصدم رسيدن به
خانه مهر تـــــو باشد؟ پس يا راه را از بي راه اشتباه گرفته ام و يا؟!!... نه بگذار
هيچ نگويم ... چگونه باور كنم تـــــو حقارت بنده ات را به رخش كشيده اي و
گفته اي اين جا، جاي تونيست!... مگر نه اين كه تـــــو مهربان ترين مهربانان عالمي
و تمامي آفريده هايت را دوست مي داري! مگر نه اين كه گفته اي آستان تـــــو درگاه
نااميدي نيست! مگر نه اين كه تـــــو صبورانه در انتظار بازگشت حتي يك بنده اي!
پس چگونه بپذيرم كه اين نشانه ها حرفي از توقف و سكوت اند؟! نه!... هيچ زمان
باور نمي كنم! گستاخي من از اين حرفها گذشته است. باز براي سفر آماده مي شوم
كمكم كن در انتخاب مسير سرگردان نباشم و ياري ام ده تا قوي و بااراده گردم.
مي داني اين بار مي خواهم از خويش بگذرم !!! عبور از من همان نخستين گام
براي عروج تا تـــــو... معبـــــودم مي بيني عظمت ادعايم را؟ مي دانم حرف بسيار
زده ام ولي اگر تـــــو بخواهي شايد اين بار حرفهايم مردانه جامه عمل بر تن كنند!
تـــــو را به دل دريايي دوستت ابراهيم سوگند قطره اي از خلوص و اراده اش را به
من عطا فرما تا صادقانه اين نفس سركشم را اسماعيل وار بر آستان مقدست
قرباني كنم!!...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم دی 1385ساعت 0:23 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
تــــــــو بزرگي و دنياي من كوچك!
تـــــــو بي نهايتي و هستي من قطره گون!
تــــــــو سپيدي و دل من تاريك!
در حيرتم چگونه عظمت، وسعت و زلالي بي حدت
در درون محدود، ناچيز و ظلماني ام جاي مي گيرد؟!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:23 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
ادعاي عاشقي
دير گاهي است كه دلم تنگ است
دير گاهي است بغض آينه ام سنگ است
هر صداي تپيدن قلبم
مثل هميشه بد آهنگ است
گم شدم ميان اميد هاي پوشالي
نقش اين بي تــــــــو زيستن بي رنگ است
لحظه هاي پر تلاطم سركش
با من گمشده در جنگ است
بي تــــــــو من سياه تر از شب تار
باورت مي شود براي تــــــــو دلم تنگ است؟
منِ خسته و اين همه ادعاي عاشقي
يعني اين ادعاي دلم نيرنگ است؟
تــــــــو اگر بيايي چه زود مي فهمي
قصه عاشقي من هفت رنگ است
آن رهي كه عاشقان تــــــــو پيمودند
لحظه لحظه با انتظـــارت هماهنگ است
هر نفس وعده ظهورت از عمق زمان
اين نويد آمدنت نماهنگ است
تــــــــو بيا و حجاب از رخت برگير
ديگر اين سكوت فاصله كمرنگ است
منِ ظلماني بي قرار تــــــــو ام مهدي جان
من چه لايق، انتظـــار ستاره پر رنگ است
اين رها شدن در هواي دلپذير تــــــــو
صادقانه ترين كار هر روز اين دل سنگ است
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 9:56 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شبيـــــه عشـــــــق
مثـــــل آسمـــــــــان مـــــانند پـــــــــروازي خــودت هم خـــوب مي داني كه مثـــل طـــرح يـــــــك رازي و من در انتظــارت لحظه لحظه غـــــــــرق مــــي گـــــردم نمــــــــــي آيي مــــــرا از اين تلاطـــم ها رهــــــا سازي؟ |
| آرشیو موضوعی |
|
گل واژه هاي انتظار مناسبت ها يك سوال يك جواب! تو مي آيي... دعا كليد ظهور ساير مطالب |
|
RSS
|