![]() |
![]() |
|
| اگر شميم نرگستان مشامت را نوازش داد بدان تا عشق راهي نيست... |
|
خط خون درختان را دوست دارم كه به احترام تـــــو قيام كرده اند و آب را كه مهر مادر تـــــوست خون تـــــو شرف را سرخگون كرده است شفق آينه دار نجابتت و فلق محرابي كه تـــــو در آن نماز صبح شهادت گزارده اي در فكر آن گودالم كه خون تــــــو را مكيده است هيچ گودالي چنين رفيع نديده بودم در حضيض هم مي توان عزيز بود از گودال بپرس! شمشيري كه بر گلوي تـــــو آمد هر چيز و همه چيز را در كائنات به دو پاره كرد: هر چه در سوي تـــــو حسيني شد و ديگر سو يزيدي... اينك ماييم و سنگ ها، ماييم و آب ها، درختان، كوهساران جويباران و بيشه زاران كه برخي يزيدي و گر نه حسيني اند... خوني كه از گلوي تـــــو تراويد همه چيز و هر چيز را در كائنات به دو پاره كرد در رنگ! اينك هرچيز: يا سرخ است يا حسيني نيست! آه، اي مرگ تـــــو معيار! مرگت چنان زندگي را به سخره گرفت و آن را بي قدر كرد كه مردني چنان غبطه بزرگ زندگاني شد! خونت با خونبهايت حقيقت در يك تراز ايستاد و عزمت ضامن دوام جهان شد كه جهان با دروغ مي پاشد و خون تـــــو امضاء «راستي» ست... تـــــو را بايد در راستي ديد و در گياه هنگامي كه مي رويد در آب وقتي مي نوشاند، در سنگ چون ايستادگي ست در شمشير آن زمان كه مي شكافد و در شير كه مي خروشد در شفق كه گلگون است، در فلق كه خنده ي خون است در خواستن، برخاستن، تـــــو را بايد در شقايق ديد در گل بوييد تـــــو را بايد از خورشيد خواست، در سحر جست از شب شكوفاند، با بذر پاشاند، با باد پاشيد، در خوشه ها چيد تـــــو را بايد تنها در خدا ديد!.... اي باغ بينش! ستم دشمني زيباتر از تـــــو ندارد و مظلوم ياوري آشناتر از تــــو! تــــــو كلاس فشرده تاريخي كربلاي تـــــو مصاف نيست منظومه ي بزرگ هستي ست طواف است... پايان سخن پايان من است تـــــو انتها نداري!!!...
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 0:26 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 21:59 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
اين حسيـــــن كيست كه عالم همه ديوانه اوست؟! به خودم گفتم يا من جزو عالم به
حساب نمي يام يا اين جمله درست نيست. بازم محرم اومده بود ولي براي من فرقي
نمي كرد هرچند از جنب و جوشي كه بين بقيه ايجاد مي شد و عشقي كه باعث
مي شد اين جوري به تكاپو بيفتند لذت مي بردم ولي توي دل خودم هيچ محبت
خالصي رو پيدا نمي كردم. خيلي بي تفاوت مثل هميشه از كنار معابر سياه پوش
شده مي گذشتم فقط گاهي جلوي يه پرچم مي ايستادم و يه خورده بهش نگاه مي كردم
و جملاتش رو مي خوندم بي هيچ حسي!.... چند روزي بود كه باز توي فكر بود. از اون آدما كه خيلي بروز نمي دن. خيلي
دوست داشتم بدونم درونش چي مي گذره؟ يه دوست با معرفت كه در كنار همه
صفات خوبي كه داشت آدم معتقدي هم بود. هيچ وقت سعي نكرد عقايدش رو بهم
تحميل كنه يا نشون بده خيلي بهتر از من خوب و بد رو تشخيص مي ده.
مي دونستم دست به قلم خوبي هم داره يه دفتر داشت كه هر وقت فرصت مي كرد
براي خودش يه چند جمله اي مي نوشت و دوست نداشت كسي اون رو بخونه . اون
روز بعد از كلي كلنجار رفتن با خودش يه چند خطي توي دفترش نوشت و بعد كه
براي يه كاري مجبور شد از اتاق بره از غيبتش استفاده كردم و رفتم سراغ دفترش،
خيلي عجله داشتم مي ترسيدم برسه و ناراحت بشه. وقتي دفترش رو باز كردم آخرين
جمله اي كه نوشته بود اين بود:
« عالم يك پارچه سياه پوش گشته است، تو پرچم سياهت را بر دلت آويخته اي؟!!»
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 21:51 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شبيـــــه عشـــــــق
مثـــــل آسمـــــــــان مـــــانند پـــــــــروازي خــودت هم خـــوب مي داني كه مثـــل طـــرح يـــــــك رازي و من در انتظــارت لحظه لحظه غـــــــــرق مــــي گـــــردم نمــــــــــي آيي مــــــرا از اين تلاطـــم ها رهــــــا سازي؟ |
| آرشیو موضوعی |
|
گل واژه هاي انتظار مناسبت ها يك سوال يك جواب! تو مي آيي... دعا كليد ظهور ساير مطالب |
|
RSS
|