تبليغاتX
يـــــــا عشـــــــق ادركنـــــــي
اگر شميم نرگستان مشامت را نوازش داد بدان تا عشق راهي نيست...
 

مهربانم چگونه از ظلمت خويش جداشوم؟ وقتي كه هر لحظه سدي ميان

 

من و تو افزوده مي شود. چگونه زلال شوم؟ وقتي كه از زلال ترين

 

قسمت وجودم كه مي توانست جايگاه مهر تو و حضور سبزت باشد جز

 

 منجلابي از تيرگي چيزي باقي نمانده است. چگونه به سويت پرواز كنم؟

 

و دستان كوچك و حقيرم را به دستان آبي و بي كرانت برسانم حالا كه به

 

جاي پرهاي پرواز بالهاي كاغذي به خويش بسته ام. چگونه صداقت

 

عشقم را باور كنم؟ وقتي كه حتي به اندازه يك پروانه لايق عشق تو

 

نيستم. تو خود مي داني كه من در سرزمين  ادعاهايم فاتحانه بر غروري

 

كاذب تكيه زده ام و مست از شرابي دروغين در لايه هاي تو در توي

 

دنياي كوچكم هوشيارانه در مسير ويرانگي تلو تلو مي خورم. تا به حال

 

برايت گفته ام كه خواب هايم ديگر رنگي نيستند؟! پستي ها و سياهي

 

هاي وجودم آنچنان طغيان كرده كه رنگ سبز روياهايم خاكستري شده

 

است. من چنان كوچك و بي چيز گشته ام كه در آينه جز نقطه اي سياه

 

هيچ نيستم. مي دانم كه مي داني!... مي دانم كه خوب مي داني!... نه تو 

 

از خوب هم خوب تر مي داني!!... مگر مي شود از بنده كوچكت بي خبر

 

 باشي؟! مگر مي شود سرگرداني ها و طغيانهايش را نداني؟! گاهي آن

 

زمان كه در اعماق يك حادثه با زهم بر سر بي ارزش ترين خواسته هايم

 

 بي تابي مي كنم و عجولانه در درياي نمي دانم هايم دست و پا مي زنم

 

درست زماني كه تا غرق شدن چند لحظه باقي است تو را مي بينم كه

 

آرام و صبور مرا نگاه مي كني و لبخند مي زني چيزي در لبخندت نهفته

 

است كه قابل توصيف نيست ولي تو گويي به كوچكي و حقارت بنده ات و

 

 خواسته هايش و تلاش بي نتيجه اش مي نگري، گويي مي خواهي به من

 

بگويي:« تو را چه شده است؟ اندكي صبر! به كجا مي روي؟ براي

 

كدامين هدف بي قراري؟ ارزش تو مي تواند بزرگتر از اينها باشد ارزش

 

 هر شخص به اندازه خواسته هاي اوست قدري تامل كن!» و چون در

 

وجود من جوهره ي درك حرفهايت را نمي بيني لبخند مي زني...

 

«باشد!! اگر مي خواهي به تو مي دهم!... آري همين چيزي را كه

 

مي خواهي ولي بدان...» و ديگر هيچ نمي گويي چون من چنان در

 

خوشحالي و شادي رسيدن به خواسته ام بلند فرياد مي كشم كه صداي تو

 

در انعكاس خنده هاي غفلت من محو مي شود و تو فقط لبخند مي زني!....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 18:40  توسط منتظران ظهور عشق | 
 

در گوشه و كنار شهري حزين ؛ ظرف هايي بي غذا ، سفره هايي تهي و

 

دل هايي بي قرار در انتظار محبتي شبانه... در انتظار ناني كه به

 

سفره هاي حقيرشان ، نشاط و مهري بي چشم داشت كه به دل هاي

 

غمگينشان هديه شود و دست نوازشگري كه سرشار از بوي خداست...

 

كمي آنطرف تر نخلستان خاموش و درختان تنومند خرما چشم به راه

 

باغباني مهربان؛ و چاه دلتنگ و نگران همدم شب هاي طولاني غربت...

 

چه انتظار طولاني و سنگيني!!... برخيز خيبرشكن كه خدا هم در انتظار

 

تـــــو است! چه شد كه صداي مناجات هاي عاشقانه ات خاموش گشت؟!

 

( تـــــو دريا هستي

 

              چگونه مي توان با شمشيري دريايي را از هم شكافت؟؟!!)

 

برخيز خيبرشكن... برخيز تا زمين قيام دوباره ات را به نظاره بنشيند...

 

برخيز و به التهاب ظرف هاي شيري كه بر دستان كوچك دل هايي

 

بزرگ براي رسيدن به تـــــو بي تاب است جوابي بده!... نگاه كن آسمان

 

هم تب دار تـــــوست!!... قيام كن خيبرشكن! مگر براي خورشيد پاياني

 

خواهد بود؟؟!! چه گمان كودكانه اي!... تـــــو از خورشيد هم بخشنده تر

 

و نوراني تري... تـــــو خورشيد بي زوالي هستي كه تا ابد پرتو انوار

 

طلايي ات بر تمامي جان هاي آگاه و دل هاي عاشق خواهد تابيد...

 

و اينك ما پس از ساليان دراز همچنان سفره هاي حقير دل مان را در

 

انتظار تكه ناني از محبت تـــــو گشوده ايم و دست هاي خالي از

 

معرفت مان در جست و جوي ذره اي معرفت تـــــوست... آمده ايم مثل

 

كودكان يتيم كوفه تـــــو را بابا خطاب كنيم تا مگر دست نوازشت را بر

 

سرمان بكشي!... ما چشم به راه تـــــواييم ... برخيز خيبرشكن!...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 9:59  توسط منتظران ظهور عشق | 
 

به تـــــو كه مي انديشم جز غرق شدن در بي كرانگي روحت  ،

 

حجم وسيعي از بخشش و مهرباني تمام وجودم را احاطه مي كند و

 

ناخودآگاه بغضي غريب به سراغم مي آيد ؛ بغضي آكنده از بوي غربت

 

مظلومانه تـــــو...  

 

به تـــــو كه مي انديشم در فلسفه ي ميلادت در نيمه اين مهماني بزرگ

 

گيج مي شوم ؛ بي گمان تـــــو پاداش عاشقي اين چند روزه اي...

 

دل كوچكم فرش راهت باد!... 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 22:47  توسط منتظران ظهور عشق | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
شبيـــــه عشـــــــق

مثـــــل آسمـــــــــان

مـــــانند پـــــــــروازي

خــودت هم خـــوب مي داني

كه مثـــل طـــرح يـــــــك رازي

و من در انتظــارت لحظه لحظه

غـــــــــرق مــــي گـــــردم

نمــــــــــي آيي مــــــرا از اين

تلاطـــم ها رهــــــا سازي؟


نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
آرشیو موضوعی
گل واژه هاي انتظار
مناسبت ها
يك سوال يك جواب!
تو مي آيي...
دعا كليد ظهور
ساير مطالب
پیوندها
مجمع وب لاگ نويسان مهدوي
منتظر بي قرار
مهر بي كران
منتظرم تا كه او برگردد
خط خطي هاي دلتنگي
بي قرار لحظه لحظه آمدن تواييم
و در آنسوي اين چشم انتظاري ها
غروب شلمچه
زير خيمه
شوق ديدار
عطاي كثير
اميد انتظار من
بركه اي به نام ...
تا جمعه ي ظهور
زمزمه هاي دلتنگي
نگاه خيس
ديوونه هاي كربلا
حاصل اوقات
حضرت علي (ع)
تنها منجي
غدير يعني گفتن نگفته ها
اليس الصبح بقريب
ظهور
آستان مقدس امامزادگان چهل اختران انجدان
باران
سوز عشق
عرفان و عشق
ثرياي فراق
اشك مهتاب
اول مظلوم عالم
رهپويان منجي(عج)
گنجینه ی حکمت
دانلود سخنراني ومداحي هاي مذهبي
کانون فرهنگی شهید محسن اسدی
جستجو و نجات در حوادث
عرفان، نردباني به سوي خدا
آشتي با امام زمان (عج)
بنياد علمي پژوهشي مهدويت
هيئت ابولفضليهاي باغ فردوس
جنگ افزار شناسی
چرا حجاب؟
آموزش نظامی
تمنای دل
بیقرار ظهور
یا مهدی ادرکنی
مرا بسپار در یادت
کانون منادیان ظهور
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM