![]() |
![]() |
|
| اگر شميم نرگستان مشامت را نوازش داد بدان تا عشق راهي نيست... |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 14:5 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است باز اين چه نوحه و چه عذاب و چه ماتم است
تقريبا ۵۵ ساله بود با سال ها سكوت و آن نگاه مات و خيره هميشگي به دور دست
ناپيدا... پرستار كه وارد اتاق شد احساس كرد نگاه خيره اش به پنجره مثل هميشه
نيست انگار در عمق اين نگاه مات و بي رنگ التهاب بزرگي بي قراري مي كرد كه
مرد را هنوز تا آن موقع شب بيدار نگه داشته بود. پرستار اندكي پنجره را باز كرد ؛
از خيابان مجاور بيمارستان صداي عبور هيئت عزاداري مي آمد :
صداي سينه زني ، طبل، زنجير و نواي گرم مردي كه اين چنين مي خواند:
بي سر و سامان توام يــــا حسيــــن - دست به دامان توام يــــا حسيــــن
به كنار تختش كه آمد مي توانست همه بي قراري هاي اين نگاه مات را در پشت
قطرات بلورين اشكي كه براي گذشتن از سد سكوت صف كشيده بودند ببيند.
تصميمش را گرفت؛ به كمك صندلي چرخ دار مرد را به كنار پنجره برد و براي
مقابله با سوز سردي كه از لاي پنجره به داخل مي آمد، پتو را محكم به دور
شانه هايش پيچيد. هيئت عزاداري چونان عبور قافله عمر به نرمي از كنار پنجره
مي گذشت و شايد مرد به زماني مي انديشيد كه كودكي بود و در هيئت محله شان
طبل مي زد ؛ يا زماني كه در نوجواني عضو هيئت زنجيرزني شد ؛ در جواني كه
بهترين لحظات جواني اش سينه زني شب هاي محرم بود و يا زماني كه فرمانده
دلاوري بود و با رمز يــــا حسيــــن بر قلب دشمن مي تازيد و شايد هم به الان كه
حتي نمي توانست به احترام اربابش اين دست هاي بي حركت را تا سينه بالا بياورد...
و به الان و به ارزش هايي كه شايد كم كم فراموش مي شدند و به آدم هايي كه
بي تفاوت و سرد از كنار هم مي گذشتند... به دوستي هايي كه كاغذي و زرد شده
بودند و به انسانيت كه ناجوانمردانه در زير گام هاي غفلت زده بعضي از آدم ها له
مي شد و شايد هم به سهم خودش از زندگي مي انديشيد: يك اتاق – يك تخت – يك
پنجره كه مدت هاي طولاني بسته است. و آن چه پس از اين همه سكوت ژرف باعث
التهاب نگاهش (تنها نشانه زنده بودنش) مي شد جوشش عشقي بود كه با تولد دردلش
كاشته شده بود و هرچه مي گذشت بزرگ و بزرگتر مي شد... روز بعد با پيرهن
مشكي و پرچم يــــا حسينــــي كه پرستار برايش آورد ، بوي دل پذير و روح بخش
محرم مهمان اتاق كوچك دلاور بزرگ شد ... السلام عليك يا ابا عبدالله التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 0:30 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
رواق منظر چشم من آشيانه ي توست كرم نما و فرود آ كه خانه ، خانه ي توست
يه روز مياي و دشت ها رو پر از شقايق مي كني اين دلاي كاغذي رو عاشق عاشق مي كني مي ياي و با شور نگات عالم و بر هم مي زني شادي مي ياري با خودت خط روي ماتم مي زني دنيا مي شه مثل بهشت وقتي تو از سفر بياي چشمام به در مي مونه تا يه روزي بي خبر بياي يه روز جمعه كه زمين پر مي شه از فرشته ها تو آسمون ديده مي شه تجلي نور خدا عاشقان مي دانند كه تو خواهي آمد |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 0:50 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شبيـــــه عشـــــــق
مثـــــل آسمـــــــــان مـــــانند پـــــــــروازي خــودت هم خـــوب مي داني كه مثـــل طـــرح يـــــــك رازي و من در انتظــارت لحظه لحظه غـــــــــرق مــــي گـــــردم نمــــــــــي آيي مــــــرا از اين تلاطـــم ها رهــــــا سازي؟ |
| آرشیو موضوعی |
|
گل واژه هاي انتظار مناسبت ها يك سوال يك جواب! تو مي آيي... دعا كليد ظهور ساير مطالب |
|
RSS
|