![]() |
![]() |
|
| اگر شميم نرگستان مشامت را نوازش داد بدان تا عشق راهي نيست... |
|
واپسين لحظه هاي سال ۸۶ را سپري مي كنيم ؛ از يك سو دلتنگي براي گذشتن از
سالي كه رو به اتمام است و از سوي ديگر دلهره و اشتياق ورود به سال جديد. اگر
خاطرات سال ۸۶ را مرور كنيم لبريز از اتفاقات تلخ و شيرين و تجربه هاي كوچك
و بزرگ است ؛ افراد زيادي در اين سال از بين ما رفتند و كودكان بسياري هم متولد
شدند و زندگي با تمام پستي و بلندي هايش جاري است. اما تنها چيزي كه هنوز هم
بدون تغيير مانده است سنگيني اندوه نبودن تـــــو بر سينه است...
سال ۸۶ كه شروع شد با دلي پر از اشتياق و اميد از تـــــو پرسيديم : آيا امسال سال
ظهور تـــــو خواهد بود؟ و امسال هم كم كم به پايان رسيد و تـــــو نيامدي!...
و ما مانده ايم و حسرتي جاويدان و آرزويي بزرگ بر سينه... و ما هنوز چشم به راه
تـــــو ايم ؛ در انتظار بهاري كه جاويدان است. و حال در آستانه ي اين تحول
عظيم ؛ به رسم خانه تكاني دستي به در و ديوار خانه ي دل كشيده ايم تا غبار كينه و
حسادت ، سياهي نفرت و دشمني و همه پليدي هايي را كه بر دل هايمان سايه افكنده
پاك كنيم و بر طرح هاي غفلت و بي خبري نقش خوش رنگ آگاهي و بصيرت
بزنيم. ما آمده ايم دل هايمان را كه كوچك است در بي كرانگي لطف تـــــو غرق
سازيم تا آسماني شوند... و سبزي لحظه هاي انتظارت را به اميد ديدن سپيده ي
ظهورت بر هفت سين دل قاب كنيم و در ناب ترين لحظات نيايش با معبود سلامتي
و ظهور تـــــو را بخواهيم...
راستي در آستانه ي سال جديد به سوالمان جواب نمي دهي؟!
آيا امسال سال ظهور تـــــو خواهد بود؟
اللهم عجل لوليك الفرج
ساقيا آمدن عيد مبارك بادت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 0:27 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
كبوتر بي قرار دل فاصله مشهد الرضا تا مسجد النبي و بقيع را با التهاب طي مي كند.
گاهي بر بام سقاخانه ي طلايي ماوا مي گيرد ، گاهي بر گنبد خضرا مي نشيند و
زماني بر زمين بقيع اما باز هم آرام نمي شود... سنگيني لحظه ها را حس مي كني؟!
سخت است باور رفتن رحمت بي پاياني چون تـــــو از ميان آدميان... تـــــو كه
بهترين بنده خدا و زيباترين آفريده اويي... تـــــو كه رحمته للعالميني... از وصف
مهرباني هايت عاجزم و از شرح دلتنگي خويش در نبودنت... در هر نمازم به
حقانيت رسالت آسماني ات گواهي مي دهم و تو مي داني كه چقدر از كوتاهي خويش
در به دوش كشيدن پرچم رسالتت شرمسارم... زماني كه ظلمت وجودم طغيان
مي كند ، در آخرين لحظات دست نوازشي بر سرم مي كشي و باز هم من مي مانم و
فهم ناچيزم از شناخت تـــــو! از شناخت تـــــو و فرزندانت...
از كريم اهل بيت برايت بگويم؟! از شبيه ترين مخلوقات به تـــــو حتي در روزي كه
به سوي محبوب پر كشيد!... از غربت مظلومانه اش و از بي انتهايي كرم و
بخشندگي اش... يا از رئوف ترين ضامن آهو كه هنوز هم زنجير اين دل سياه از
حلقه هاي پنجره فولادش گشوده نشده... نه مرا چگونه توان درك عظمت اقيانوس؟!!
من همان ماهي كوچكم كه تشنه قطره آبي است كه اگر به لطف تـــــو به او بخشيده
شود شايد اندكي از پرده هاي غفلت چشمانش كنار رود و گام هاي كوچكش براي
ياري فرزند نجات دهنده ات در مسير صحيح هدايت شود...سلام بر تــــو اي آخرين
فرستاده خدا در زمين كه با آمدنت نعمت بر بندگان خدا تمام شد و دينشان كامل . سلام و درود بي پايان خدا و فرشتگانش بر تـــــو و فرزندانت باد : اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 0:12 توسط منتظران ظهور عشق |
|
درست شب عاشورا بود يادت هست؟! يكي از آن شب هايي كه بي قرار و خسته
به سراغت آمده بودم ؛ از تو خواستم كه از خويشتن جدايم كني. گفتم : نمي خواي
دستمو بگيري و از اين منجلاب نجاتم بدي؟! اين همه سركشي و غفلت بس نيست؟!
چقدر مثل آدماي سرگردون و گيج از جايي به جاي ديگه پناه ببرم و باز به همين
نتيجه برسم كه نه اينم اونجايي نبود كه دنبالش بودم...
نمي خواي منو حسينـــــي كني؟؟!!
و تو مرا به چهل روز صبر و استقامت و چهل روز پارسايي فراخوندي ؛
چهل منزل امتحان. و من كوچكتر از اين ها بودم براي آزموني چنين سترگ!...
و تو گفتي : شرط اول عاشقي پايداري است و صداقت . اين بار با دعوت تو بود
كه به مجالس عزاداري ات روانه مي شدم... گفتي صادق باش ؛ صادقانه بگويم :
در جمع عاشقانت كه صميمانه براي تو مي گريستند ، من براي خود گريه مي كردم
براي بدبختي خودم كه تو را نداشتم و زماني كه غرق بي كرانگي لطفت مي شدم
دزدانه و پنهاني بر پرچم هايي كه نام زيباي تو بر آن حك شده بود بوسه مي زدم...
چه لحظه هاي خوبي بود لحظه هايي كه فقط لبريز حضور تو بود و من فارغ از
تمامي تعلقات پوچم خود را به دست امواج سحرگونه ذكر و يادت مي سپردم...
لحظات زيبايي بودند هرچند كوتاه... وچهل روز تمام شد و من اكنون با كارنامه اي
كه پر از غفلت ها و كوتاهي ها و سركشي هاست به سوي تو آمده ام و با همه اين
روسياهي هنوز اميد دارم كه مگر امضاي قبولي تو بر كارنامه ام ثبت شود...
شنيده ام نبايد از تو كم خواست!! راستي مهربان هنوز هم سوالم بي پاسخ مانده است :
نمي خواي منو حسينـــــي كني؟؟!! ر ه ا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 15:41 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شبيـــــه عشـــــــق
مثـــــل آسمـــــــــان مـــــانند پـــــــــروازي خــودت هم خـــوب مي داني كه مثـــل طـــرح يـــــــك رازي و من در انتظــارت لحظه لحظه غـــــــــرق مــــي گـــــردم نمــــــــــي آيي مــــــرا از اين تلاطـــم ها رهــــــا سازي؟ |
| آرشیو موضوعی |
|
گل واژه هاي انتظار مناسبت ها يك سوال يك جواب! تو مي آيي... دعا كليد ظهور ساير مطالب |
|
RSS
|