![]() |
![]() |
|
| اگر شميم نرگستان مشامت را نوازش داد بدان تا عشق راهي نيست... |
|
لحظه هايم بهانه تو را دارند ديگران پدرانشان را مايملك خويش مي پندارند اما من تنها خواهان ديدار توام. مي خواهم به نظاره ات بنشينم تنها با عبور نازك نگاهي از من، تا تو. و اين خواسته حاصلي است از سالهاي دور تا امروز... نمي دانم به دنبال كدام نشان از تو بگردم؟ نمي دانم كجايي تا قمري هاي خانه را به استقبالت بفرستم. جغرافياي بودن تو مرز درياها را فرا گرفته؛ آنجا كه تويي ماهي ها هم نمي توانند بيايند چه برسد به من! خورشيد جوانه هايش را به سوي تو مي فرستد و هرچه بر خاك رستني است بي تو نابود مي شود... پروانه ها به شاخه هاي ترد تنهاييم پيله بسته اند. من مانده ام بي يادگار از تو، بي يادگار از عشق؛ تنهاي تنها! كسي نيست كه زندگي را برايم ديكته كند و دور روزهاي اشتباهم خط بكشد و من همچنان چشمانم را به سوي تو مي گشايم و نشاني از تو نمي يابم. لحظه هايم بهانه تو را دارند؛ كاش جانم را به روياي بودنت تازه مي كردي. كاش آن هنگام كه تو در سنگر پناه مي گرفتي مي دانستي در نبودنت حالا هيچ سنگري نيست كه من بدان پناه گيرم. در فصل تلخ وداعت چون قطره اي در سراب دنبال درياي تو گشتم اما تو نبودي! تو نبودي وقتي من نوشتم «بابا آب داد» و تو هرگز آب و نان برايم نياوردي و دستان مهربانت را بر سرم نكشيدي و امروز جز خاطره اي دور از خود مرهمي بر قلب ترك خورده ام نخواهي يافت. وقتي لحن كودكانه احساسم لب به سخن گشود و عاجزانه تو را از من خواست؛ اي كاش مي دانستي دايره وجودم چقدر از تو خالي بود. ديروز وقتي انشاي تو را گرفتم بيست، ديدم كه بازهم از آفرين گفتن تو خبري نيست! چشمانم اسير دست انتظارند؛ انتظار ديدنت، انتظار در كنار تو بودن و از با تو بودن سرودن. عاشق رفتن و پريدن و رسيدن! تنها تلالو نام جاويد توست در برابر اين همه پوچي و خاموشي. من و ياد تو و فراموشي؟! از عظمت وجود توست كه گل هاي بهاري باز دوباره جان گرفتند و به سوي آسمان بي كران قد برافراشتند. آنان كه مي خواستند تو را نابود كنند تو را جاويد كردند و گمنامي ات تاوان شجاعتت شد... ************************ چگونه از جنگ بگويم؟ خون دماغ كه مي شوم هفت محله بالاتر هم مي فهمند؛ ترقه هاي چهارشنبه سوري دلم را مي لرزاند؛ پدرم براي سرب هاي خيابان هم ماسك مي زند، پنج دقيقه اگر دير كند مادرم تمام شهر را تلفن مي زند؛ بچه ي جنوبي نيستم كه خمپاره دستم را برده باشد و بغل دستي ام نفهميده باشد؛ خس خس هيچ حنجره اي خواب شب هايم را نمي دزدد؛ حياطمان بوي انتظار نمي دهد؛ هيچ بمبي اتاق خوابمان را نخوابانده است؛ من چگونه از جنگ بگويم؟!... (برگرفته از ويژه نامه دفاع مقدس) |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 1:26 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شبيـــــه عشـــــــق
مثـــــل آسمـــــــــان مـــــانند پـــــــــروازي خــودت هم خـــوب مي داني كه مثـــل طـــرح يـــــــك رازي و من در انتظــارت لحظه لحظه غـــــــــرق مــــي گـــــردم نمــــــــــي آيي مــــــرا از اين تلاطـــم ها رهــــــا سازي؟ |
| آرشیو موضوعی |
|
گل واژه هاي انتظار مناسبت ها يك سوال يك جواب! تو مي آيي... دعا كليد ظهور ساير مطالب |
|
RSS
|