![]() |
![]() |
|
| اگر شميم نرگستان مشامت را نوازش داد بدان تا عشق راهي نيست... |
|
شوق اصلی وارد شدن به این مهمانی بزرگ، رسیدن به محضر توست. هرچند از شرمساری
اعمالم در برابرت روی سر بلند کردن ندارم. اگر از من بپرسی در این سالی که گذشت چه
کرده ام، چه جوابی باید بدهم؟! با چه رویی این پرونده سیاه را نشانت دهم؟! چگونه در
مقابلت بایستم در حالی که تو از پیدا و پنهانم باخبری و باطنم را می بینی. چقدر سخت است
رسیدن به حضورت آقا... اما مگر می شود از این فرصت چشم پوشید وقتی در تمام سال
همین یک شب را اجازه دارم که به حضورت بیایم و حرف ها و خواسته ها و دلتنگی هایم
را بی واسطه برایت بگویم و تو برای سال آینده سرنوشتم را رقم بزنی. کاش از سال گذشته
خوب تر شده بودم! کاش چیزی برای عرضه داشتم! کاش دلت از من رنجیده نبود!...
می خواهم همه روزها و شب های باقی مانده این مهمانی را با امید رسیدن به حضورت به
بازنگری رفتارم بپردازم؛ تا حداقل در این مهمانی بزرگ به گونه ای زندگی کنم که تو
می خواهی... باید همه نیازهایم را یادداشت کنم تا فراموشم نشود. باید از تو بخواهم در سال
آینده برایم برنامه ای بنویسی که فقط در راه زمینه سازی ظهورت گام بردارم. باید نشان دهم
توانایی اش را دارم. این مهمانی فرصت خوبی است تا ثابت کنم می توانم به عهد و پیمانم با
تو وفادار بمانم. برای این که مهمان خوبی باشم به دعایت نیازمندم. آقا دعایم کن...
اللهم عجل الولیک الفرج |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 10:15 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
گوش شب پرستان کر
فردا در سرزمینمان آفتاب خیمه خواهد زد
از شنبه تا جمعه موعود هفت انتظار دویده ام
و امروز با حنجر تاول زده پاهایم سرود ظهور تو را زمزمه می کنم و اجابت تو را التماس...
اللهم عجل الولیک الفرج |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 18:21 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
جشن های قاعد برای امام قائم؟! از پیچ و خم های سال می گذریم. از شهرهای مختلفش عبور می کنیم و در سیر مسافرتی
عظیم قرار می گیریم. به راستی شیعه را اهل سفر و اهل تحصیل توشه آفریده اند اهل
حرکت به جستجوی امام. چه مسافرت عظیمی! از شهر عشق و قیام محرم حرکتمان را
شروع می کنیم، پیچ و خم های سال را پشت سر می گذاریم و اینک در شهر دیگری هستیم.
گویا شهر، شهر پیغمبر است. شهری آکنده از رحمت و رضوان خداست. چه زیباست از
شهر پیغمبر که خداوند متعال بر سر گذرمان قرار داده است توشه برگیریم و بر حرکتمان
بیفزاییم. راستی در گذر از شهر پیغمبر ما چه می کنیم و از نعماتش چه توشه ای بر
می گیریم؟ آیا شیعه با عبور از چنین موقعیتی تغییر می کند؟ آیا واقعا شیعه با گذر از
چنین موقعیتی رشد می کند؟ آیا شیعه با جشن های نیمه شعبان بدون امام صفا می کند یا
پشت لبخندش بغض هجران است؟ کدام جشن های این شهر حرکت شیعه را به سمت امامش
دو چندان می کند؟ اصلاح تفکر پیش نیاز رفتار حی در قبال امام حی است. تکنولوژی و
فناوری دائما در حال رشد و تغییر و ارتقا است؛ اما هیچگاه از خود سوال کرده ایم که نوع
ایمانیات ، کیفیت تفکرات و تنوع روحیات ما چگونه است؟ جامعه ی امام زمانی چقدر با
امام زمان (عج) خود مانوس است؟ جامعه ی امام زمانی چقدر با آینده خود مانوس است؟
تفکرات مذهبی چقدر جوابگوی نیازهای فطری افراد است؟ مسلم است که رشد یک ملت
در گرو رشد صحیح اعتقادات آن ملت است که نیاز به فهم و هضم غذاهای دینی و الهی
دارد. با گذر از کوچه های شهر و نوع پرداختنمان به اعیاد معلوم می شود که مقوله امام
زمان (عج) و آخرالزمان شناسی ما در فضایی احساسی شکل گرفته است. هنوز وقتی به
اصول تفکر موجود می نگریم پایه های سست و لرزان می بینیم که نیاز به اصلاح و
آبادانی دارند. مسلما نوع پرداختن به غذاهای معنوی بسیار پر اهمیت و قیمتی تر است و
جای تفکر و تامل دارد. مهدوی شدن افراد و مهدوی نمودن مقولات مختلف نیز نیاز به تامل
و تفکر دارد. گاه جامعه ی شیعه در لفافه ای از محبت به اهل بیت (ع) غنوده است و حال
آنکه دشمن دیرین صحنه های پیش رو را زمینه سازی می کند تا شیعه غنی از معارف و
اعتقادات با اتکا به تفکرات واپس گرا و ساکن زمینه رشد و ترقی نیابد و نگاه شیعه از امام
غافل شود و نیاز مبرم به امام حی در وجودش حرکتی ایجاد ننماید. اگر صدها و هزاران
برنامه و جشن برگزار شود و نتیجه آن حرکت در مسیر رفع ظلمتها و به سوی ظهور
نباشد اسلام آمریکایی آن را تایید خواهد نمود و حتی به گسترش آن کمک خواهد کرد اما
در اسلام ناب محمدی (ص) هر رفتاری که نتیجه آن قیام و حرکت و صراط مستقیم به
سوی ظهور باشد مورد خواست و رضایت امام (ع) خواهد بود. به راستی مبلغ چه اسلامی
در بطن جامعه ی شیعی می باشیم؟! آیا رفتارهای خویش را در قبال امام حی محک
زده ایم؟! باشد که در روشنایی اعیاد شعبانیه بیشتر از روشنایی های ظاهری به روشن
کردن شعله های تفکر پویا در مقولات آخرالزمانی بپردازیم و اینگونه مولایمان را از
دخمه های تفکرات قاعدانه بیرون آوریم و در اوج آسمان اعتقادات ناب قرارش دهیم
و از نور وجودش منتفع شویم. ( ارائه شده توسط کانون منادیان ظهور )
اللهم عجل الولیک الفرج |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 10:48 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
ای جان جهان بر سر ما دستی نه تا از این خاک بر آئیم و به افلاک رسیم آن سان که به جز خدای معبودی نیست مانند علی به کعبه مولودی نیست حضرت علی (ع) می فرمایند : سخاوتمند باش ولی اسراف کار مباش ؛ در زندگی حسابگر باش ولی سخت گیر مباش. شجاعت هرکس به اندازه زهد و بی اعتنایی او به ارزشهای مادی است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 10:8 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
ز تربت او بوی سیب می آید ز قبر فاطمه بوی عجیب می آید صدای هق هق یک ابر خسته و تنها صدای بارش امّن یجیب می آید صدای کیست که آهسته اشک می ریزد؟ صدای گریه مردی غریب می آید علی است این که رود بر مزار فاطمه اش مریض عشق کنار طبیب می آید عجیب نیست که آتش بگیرد این دریا که بوی سوختن از یک حبیب می آید ر. جعفری
آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد شاید دعای مادرت زهرا بگیرد آقا بیا تا با ظهور چشم هایت این چشم های ما کمی تقوا بگیرد آقا بیا تا کشتی بشکسته ما آرام راه ساحل دریا بگیرد آقا بیا، تا کی دو چشم انتظارم شبهای جمعه تا سحر احیا بگیرد پایین بیا خورشید پشت ابرغیبت تا قبل از آنکه کار ما بالا بگیرد آقا خلاصه یک نفر باید بیاید تا انتقام دست زهرا را بگیرد ع. لطیفیان
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 0:27 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
ميلاد پيامبر رحمت حضرت محمد مصطفي (ص) و ششمين ستاره آسمان ولايت
حضرت امام جعفر صادق (ع) بر تمامي عاشقان مبارك باد
اي فرزند ابراهيم از همان اولين لحظه آمدنت به زمين بساط بت پرستي درهم شكست
و پايه حكومت هاي بزرگ و توخالي سست شد. خداوند تو را فرستاد تا محبت خفته
در اعماق جان اين آدميان را زنده كني ؛ بي دليل نبود كه تو رحمة للعالمين خوانده
شدي. ساليان زيادي بود كه ما آدم ها خوب بودن را از ياد برده بوديم و تنها دم
مسيحايي تو مي توانست اينچنين از ظلمت نجاتمان دهد. بر ما خورده مگير اگر
ناديده مجذوب و شيفته ات گشته ايم ؛ كه ما كوير هستيم و محتاج باران و تو
سخاوتمندانه بر عطش زار روح خسته مان مي باري. هر جا نشانه اي از تو ظهور
كند بي شك بهشتي ديگر در زمين برپا مي شود ؛ مگر معجزه نامت اين عطر
دل پذير را به گلهاي محمدي هديه نكرد؟! آقاي مهرباني، ما هنوز هم منتظر
معجزه ايم ؛ كدامين طلوع آمدن فرزند نجات دهنده ات را نويد خواهد داد؟؟!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 23:25 توسط منتظران ظهور عشق |
|
روزهاي پاياني ماه صفر كه فرا مي رسد، ناخودآگاه بغضي به وسعت تمام
روزهاي سپري شده ي محرم و صفر بر دل سنگيني مي كند.
هنوز سينه غمگين از اربعين حسيني است كه رحلت پيامبر رحمت (ص)،
كريم اهل بيت (ع) و ضامن آهو(ع) اين داغ را تازه تر مي كند. اين دل بي قرار
و نا آرام نمي داند در پناه گنبد خضرا آرام خواهد گرفت؟! در فضاي غريبانه بقيع؟!
يا در كنار پنجره فولاد؟! فقط مي خواهد در گوشه اي بي صدا گريه كند و
حرفهاي نگفته اش را با تو بگويد... كاش هيچ گاه زمان كوچ تو نرسيده بود؛ كاش...
حالا من مانده ام و حسرت هميشگي اين فاصله. فاصله اي به اندازه همه بدي هايم!
فاصله اي به اندازه تمام خوبي هايت! با وجود اين فاصله مگر باز هم مي توان از
لطفت نااميد بود؟! كه خدا در شان تو گفت :« انك لعلي خلق عظيم ».
سلام بر تو اي آخرين فرستاده خدا ؛ سلام بر تو اي مهربان تري پيام آور خدا ؛
سلام و درود خداوند بزرگ بر تو و بر فرزند كريمت حسن (ع) و بر فرزند
رئوفت رضا (ع) و بر تمامي فرزندان پاكت باد.
( اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم )
************
پيامبر اكرم (ص) : « ايمان خويش را خالص كن تا عمل اندك كفايتت كند.»
امام حسن مجتبي (ع) :« به خوبي معاشرت كردن با مردم كمال عقل است.»
امام رضا (ع) : « قرآن ريسمان محكم خدا و الگوي راه نمونه ي اوست.»
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 23:33 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
تو اسماعیل برگزیده خدايی و رویای به حقیقت پیوسته ابراهیم. کربلا میقات توست، محرم میعاد عشق و تو نخستین کس که ایام حج را به چهل روز کشاندی ( واتممناها بعشر). آه در حسرت فهم این نکته خواهيم سوخت که حج را نیمه تمام وانهادی و در کربلا با بوسه بر خنجر تمام کردی... ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم دی 1387ساعت 23:18 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
خدايا ابراهيم نيستم كه اسماعيل به قربانگاه بياورم ؛
بنده ضعيفي هستم كه اسير اين نفس سركش است و جز تو پناهي ندارد.
به حال خود رهايم مكن. ياري ام ده تا از مسير هدايتت منحرف نشوم
و جز در راه رضايتت گام برندارم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 0:10 توسط منتظران ظهور عشق |
|
در روزگاري كه دروغ ساده و راستگويي سخت است؛ در گذر از لحظه هاي كه بوي فريب
مي دهند؛ تـــو را صدا مي زنم و نامت را هزارن بار زمزمه مي كنم: السلام عليك يا صادق آل محمد(ص)
راستش را بخواهي هرچند به اين زندگي سراسر نيرنگ عادت كرده ام اما اين دل هيچ وقت
در خوشي هاي كاذب مرا همراهي نمي كند و رنج حاصل از صداقت را به راحتي
دروغگويي ترجيح مي دهد... ولي من خيلي به حرفهايش توجه نمي كنم! نمي دانم چرا؟!
گاهي احساس مي كنم قسمتي از روحم گمشده كه...
با من سخن بگو. تـــو كه راستگوترين مردماني صداقت را برايم معنا كن.
بندهاي اسارت دلم را بگشا؛ شايد شيريني راستي در جانم نفوذ كرد... شايد... در نبودت من مانده ام و سنگيني معناي نامت بر سينه و كوهي شرمساري كه مرا
شيعه جعفري نامند و اندك نشانه اي از تـــو در من نيست...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آبان 1387ساعت 9:7 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
مولا جان قدري درنگ كن. حرف هاي زيادي براي گفتن در گلو جمع شده. كجا مي روي؟ چه مي شود اگر اين نماز صبح را به مسجد نروي؟!! به صداي ملتهب نبض زمين گوش ده؛ بعد از تـــو چگونه بماند؟ پايه هايش در هم خواهد شكست مولا باور كن... دلت از ما آدم هاي بي معرفت گرفته است باشد قبول. اما به خاطر آفتاب بمان، به خاطر خورشيد كه هر صبح با روشني نگاهت طلوع مي كند و هر شام با خلوت شبانه ات غروب؛ به خاطر آب؛ به خاطر گل ها؛ به خاطر حسن... حسين...عباس... به خاطر زينب... مي خواهي بروي؟! پس تكليف بچه هاي يتيم چه مي شود؟ چه كسي در ظرفهاي منتظرشان عشــق خواهد گذاشت؟ چه كسي به سفره تهي پيرزن هر شب مهـرباني خواهد بخشيد؟ شب هاي تيره خرابه نشينان زين پس با گرماي حضور كدام ناشناس منور خواهد شد؟ بمان! به خاطر همه مظلومان بمان! مي خواهي بروي؟! پس تكليف عدالت چه مي شود؟ باز قرباني طمع گرگ صفتان؟!!! چه كسي حرف هاي خدا را در گوش ما انسان هاي غفلت زده تكرار خواهد كرد؟ نرو مولا! اين نماز را به تنهايي بخوان؛ تنهاي تنها... مي خواهي بروي؟! حتما مي خواهي بروي كه به هيچ صدايي توجه نمي كني حتي صداي اين مرغابي ها كه راهت را گرفته اند... مي خواهي بروي كه دستان ملتمس در را هم پس مي زني...................... تـــو مي روي و با گامهايت به كوچكي انديشه ام لبخند مي زني؛ مي روي به خاطر خدا ******************* آقا مرا ببخش. گستاخي هم اندازه اي دارد. چه مفتخرانه اين كارنامه سياه را به دست گرفته ام تا در اين شب هاي حساب و كتاب نشانت دهم. مرا ببخش اگر بازبيني اعمال ناپسندم آزارت مي دهد. مرا ببخش كه باعث مي شوم مثل پدرت علي احساس غربت كني... كاش دستم را بگيري و از دام اين نفس سركش نجاتم دهي. مي دانم برايم دعا مي كني. مي دانم!! مرا ببخش و به حال خود رهايم مكن. بگذار باز هم در سايه بان آبروي تــــــو اين دست هاي حقير را به سمت آسمان بلند كنم. اللهم عجل الوليك الفرج التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 17:33 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
در هر مهماني ميزبان مهرباني هايش را سخاوتمندانه نثار مهمانان مي كند نيمه هاي مهماني اوج بخشش و تجلي كامل لطف بي دريغ ميزبان است و تـــــو درست در نيمه مهماني مي آيي تا نشانه اي باشي از كرامت بي انتهاي خداوند در حق مهمانانش. بي دليل نيست كه كريم اهل بيت ناميده مي شوي... زماني مي آيي كه تازه هواي عاشــق شدن دل هايمان را احاطه كرده است مي آيي تا ذره ذره شهد عشــق در كام هاي تشنه مان بريزي مي آيي تا اين گام هاي آغازين را به اطمينان حضورت محكم تر برداريم درست مثل جايزه ي تشويق كودكاني كه تازه راه رفتن را شروع مي كنند چه بزم كريمانه اي و چه هديه ي زيبايي همه گل ها پيشكش قدومت باد ميلادت مبارك |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 15:15 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
دلــت تنــگ است. از اين همه هياهو خستــه شدي. گوشــه اي دنــج مي خواهي تا با خــودت خلــوت كني اما در تنهايي هم اين خلوت نصيبت نمي شود. از بس اشياي مزاحم خانــه ي دلـــت را پر كرده است. گاهي بدت نمي آيد در اين شلوغي دست و پا بزني اما هيچ كدام از اين خوشــي هاي كاذب نمي تواند درمــان روح بي كرانــت باشد. آري بــي كــران. تعجــب مي كني؟!! آن قدر در اين دنياي تار عنكبوتي به دور خويش چرخيده اي كه حقيقــت وجــودي ات را از ياد برده اي. خــداونــد كه بي نهايــت است از روح خويش در تـــو دميده است و تـــو هم بــي نهايــت شده اي. به همين خاطر است كه با شنيدن نامي از بــي كرانگــي حـــس آشنــاي غريبــي به سراغـت مي آيد. قطعــه گمشــده بي قراري هايت را در اين دنياي خاكــي و در بين اين آدم هاي زمينــي نمي تواني پيدا كني... فرصـت دوبــاره اي در انتظار تــــوست. فرصتـي براي گذشتن از خويش و از نو پيدا شدن. فرصتـي براي بـي كرانگــي. حالا كه تــــو را به مهماني خويش خوانده است باز هم درنـگ مي كني؟!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 9:54 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
ميلاد سالار عشق و آفتاب حضرت امام حسين (ع) و قهرمان عرصه ي وفاداري حضرت ابوالفضل عباس (ع) و زينت عبادت كنندگان حضرت امام سجاد (ع) بر تمامي عاشقان مباركباد
تا كه پرسيدم ز منطق عشـــق چيست؟ در جوابم اين چنين گفت و گريست : ليلي و مجنون همه افسانه است
عشق در دست حسيــــن بن علي است
به دريــــا پا نهاد و برون شد تشنــه لـــب جوانمـــردي نگر
همــــت ببين
غيـــرت تماشا كن
ای خدا آن کیست که وارد برتو شد و درخواست مهمانی کرد و تو مهمان نوازی نکردی؟ و آن کیست که به امید عطای تو به درگاهت فرود آمد و محرومش ساختی؟
آیا نیکوست که من از درگاهت محروم برگردم در صورتی که من مولايی که به
لطف و احسان معروف باشد جز تو نمی شناسم؟ ای خدا چگونه ترا فراموش کنم
در صورتی که همیشه مرا در نظر داری و چگونه از تو غافل گردم در صورتی که
پیوسته مراقب حالم هستی ! ای خدا به کرمت درخواست دارم که بر من منت
گذاری و از عطایت که چشمم را روشن کند کرم فرمایی و از امیدی که به تو دارم
دلم را مطمئن سازی. بحق رحمت بی پایانت ای مهربانترین مهربانان از مناجات خمسه عشر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 7:31 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
در آستانه ميلاد خجسته امير عاشقان حضرت علي (ع) ، چه خوب است
اندكي بيش از قبل در فهم حقيقت اين سخنان حكيمانه تامل كنيم :
* برترين زهد پنهان داشتن زهد است. * زبان عاقل در پشت قلب اوست و قلب نادان در پشت زبانش قرار دارد. * اگر به آنچه كه مي خواستي نرسيدي از آنچه هستي نگران مباش. * چقدر فاصله بين دو عمل دور است: عملي كه لذتش مي رود و كيفر آن مي ماند
و عملي كه رنج آن مي گذرد و پاداش آن ماندگار است. * هرگاه تهيدست شديد با صدقه دادن، با خدا تجارت كنيد! * دنيا گذرگاه عبور است نه جاي ماندن و مردم در آن دو دسته اند: يكي آنكه خود
را فروخت و به تباهي كشاند و ديگري آنكه خود را خريد و آزاد كرد. * كسي كه از گفتن (نمي دانم) روي گردان است به هلاكت و نابودي مي رسد. * آنكه پاداش الهي را باور دارد در بخشش سخاوتمند است. * بدي را از سينه ديگران با كندن آن از سينه خود ريشه كن نما. * اين دل ها همانند تن ها خسته مي شوند؛ براي نشاط آنها به سخنان تازه ي
حكيمانه روي بياوريد.
* هر ظرفي با ريختن چيزي در آن پر مي شود جز ظرف دانش كه هرچه در آن
جاي دهي وسعتش بيشتر مي شود.
* ايمان بر شناخت با قلب، اقرار با زبان و عمل با اعضا و جوارح استوار است. * گروهي خدا را به اميد بخشش پرستش كردند كه اين عبادت بازرگانان است؛
گروهي او را از روي ترس عبادت كردند كه اين عبادت بردگان است و گروهي خدا
را از روي سپاس گذاري پرستيدند و اين پرستش آزادگان است.
از نعمتهايش، نافرماني نشود.
* نيازمندي كه به تو روي آورده فرستاده خداست؛ كسي كه از ياري او دريغ كند
از خدا دريغ كرده و آن كس كه به او بخشش كند به خدا بخشيده است.
آن باشد كه در دست اوست.
و سپس حاجت خود را از خدا بخواه ؛ زيرا خدا بزرگوارتر از آن است كه از دو
حاجت درخواست شده يكي را برآورد و ديگري را بازدارد. * از خواري دنيا نزد خدا همان بس كه جز در دنيا نافرماني خدا نكنند و جز با
رها كردن دنيا به پاداش الهي نتوان رسيد.
* نشانه ايمان آن است كه راست بگويي آن گاه كه تو را زيان رساند و دروغ نگويي
كه تو را سود رساند و آنكه بيش از مقدار عمل سخن نگويي و چون از ديگران سخن
بگويي از خدا بترسي.
* توحيد آن است كه خدا را در وهم نياوري و عدل آن است كه او را متهم نسازي.
بر گناه دارد و آلوده نمي گردد ، همانا عفيف پاكدامن فرشته اي از فرشته هاست.
* مومن بايد شبانه روز خود را به سه قسمت تقسيم كند: زماني براي نيايش و
عبادت پروردگار ، زماني براي تامين هزينه زندگي و زماني براي واداشتن نفس
به لذت هايي كه حلال و مايه زيبايي است. خدايا به تو پناه مي برم كه ظاهر من در برابر ديده ها نيكو و در درونم در آنچه
كه از تو پنهان مي دارم زشت باشد و بخواهم با اعمال و رفتاري كه تو از آن
آگاهي توجه مردم را به خود جلب نمايم و چهره ظاهرم را زيبا نشان داده با اعمال
نادرستي كه درونم را زشت كرده به سوي تو آيم تا به بندگانت نزديك و از
خوشنودي تو دور گردم! بارخدايا تو مرا از خودم بهتر مي شناسي و من خود را
بيشتر از آنان مي شناسم خدايا مرا از آنچه اينان مي پندارند نيكوتر قرار ده
و آنچه را نمي دانند بيامرز!... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 16:36 توسط منتظران ظهور عشق |
|
يك آسمان غريبي و مظلوميت بر سقف كوتاه دلم آوار مي شود حالا كه زمان رفتن تو رسيده است مادر... سرزنشم مكن؛ مي دانم كه هيچ نشانه اي از تو در من نيست اما اين كه گستاخانه تو را مادر خطاب مي كنم دليل ديگري دارد... كرانه ي مهر مادري ات آنچنان گسترده است كه تو نه تنها مادر پدرت (برگزيده ترين فرستاده ي خدا) كه مادر تمام آدميان هم هستي و من آنقدر از وصف مهرباني ها و سخاوتت شنيده ام كه با وجود اين همه ظلمت و سرگرداني خويش باز هم مادر صدايت مي كنم... خسته ام مادر! گام هايم روز به روز سست تر و بي اراده تر مي شوند و من مي مانم و دلبستگي هاي پوچم به دنيايي كه تو از آن فقط سه چيز را دوست داري ( حضرت فاطمه (س) فرمودند: من از دنيا فقط سه چيز را دوست دارم : ۱- تلاوت قرآن ۲- نگاه كردن به چهره رسول الله ۳- انفاق كردن در راه خدا ) مي بيني مادر چقدر از تو فاصله گرفته ام ؟!... و حال كه تو قصد سفر داري
من مانده ام و لحظه هاي بي مادري ... دستم را رها مكن مادر... ر ه ا السلام عليك ايتها الصديقه الشهيده ********************************** اي پيداي پنهان به جان مادرت زهرا ظهور كن ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 15:47 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
در مجموعه ترين ها نامت را زيبــا ترين خواهر دنيا گذاشتم اما هنوز
خيلي كم بود ... خواستم صبــور ترين زن دنيا خطابت كنم اما تـــــو
صبــور ترين فرزند آدم بودي ... براي وفــاداري ات هم واژه ترين
كافي نبود ... پس چگونه خطابت كنم اي بانـــوي آفتـــاب ؟!!...
و اكنون در سرگرداني اين عصر آهن و خون كاش يك بار ديگر
حامــي كاروان عشـــق مي شدي تا مسافران منتظــر براي رسيدن
قافلـــه ســـــالار حاضر و آماده شوند ... بــاران مهرباني هايت را از عطش زار روحمان دريغ مـــدار |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:34 توسط منتظران ظهور عشق |
|
شب از نيمه گذشته است؛ پنجره را كه مي گشايم ماه تمام تاريكي ام را لبريز نور و
روشنايي مي كند. چشم هايم را كه خوب باز مي كنم يك كهكشان ستاره زينت نگاهم
مي شود. تا به خود بيايم در صف فرشتگاني ايستاده ام كه هر كدام با يك بغل گل
محمدي و سلام و درود از جانب دوست براي آمدن تــــو منتظر و بي تابند. نفس كه
مي كشم عطر گل هاي محمدي وجودم را سرشار مي كند... هيجان و نشاط عجيبي
در بينشان موج مي زند ؛ از تــــو مي گويند و از تحول عظيمي كه در انتظار جهان
است و از لطف بي انتهاي خداوند كه به واسطه تــــو به زمينيان داده خواهد شد و از
آرزويي كه دارند ، از اين كه اي كاش مي توانستند بعد از آمدن تــــو به زمين بيايند
و از ياران و همراهانت باشند. از آسمان كه به زمين نگاه مي كنم نور عجيبي
چشمانم را خيره مي كند كه فرشتگان به آن نقطه در رفت و آمدند... كم كم سپيده ي
صبح نزديك مي شود ؛ زمزمه ي افلاكيان بيشتر شده و التهاب ملائك به اوج
مي رسد. ناگهان تمامي گيتي لب به درود و سلام مي گشايد :
و تــــو متولد مي شوي. لذت عميقي كه بر جهان غالب است بر هستي ناچيز من هم
رسوخ مي كند ؛ بر دستانم گل دعا مي رويد و نيازم براي حضور سبزت جوانه
مي زند. اشك كه نه ، اين باران است كه نرم و آرام از چشمه ي بي قرار دل جاري
مي شود. خشنودي خداوند در لبخند تــــو منعكس مي شود و من بي اختيار همراه
تمام آفرينش به تــــو سلام مي كنم : سلام بر محمد (ص) كه خاتم پيامبران و
رحمته للعالمين است ؛ سلام بر تو كه زيباترين هديه خداوندي اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 5:55 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
واپسين لحظه هاي سال ۸۶ را سپري مي كنيم ؛ از يك سو دلتنگي براي گذشتن از
سالي كه رو به اتمام است و از سوي ديگر دلهره و اشتياق ورود به سال جديد. اگر
خاطرات سال ۸۶ را مرور كنيم لبريز از اتفاقات تلخ و شيرين و تجربه هاي كوچك
و بزرگ است ؛ افراد زيادي در اين سال از بين ما رفتند و كودكان بسياري هم متولد
شدند و زندگي با تمام پستي و بلندي هايش جاري است. اما تنها چيزي كه هنوز هم
بدون تغيير مانده است سنگيني اندوه نبودن تـــــو بر سينه است...
سال ۸۶ كه شروع شد با دلي پر از اشتياق و اميد از تـــــو پرسيديم : آيا امسال سال
ظهور تـــــو خواهد بود؟ و امسال هم كم كم به پايان رسيد و تـــــو نيامدي!...
و ما مانده ايم و حسرتي جاويدان و آرزويي بزرگ بر سينه... و ما هنوز چشم به راه
تـــــو ايم ؛ در انتظار بهاري كه جاويدان است. و حال در آستانه ي اين تحول
عظيم ؛ به رسم خانه تكاني دستي به در و ديوار خانه ي دل كشيده ايم تا غبار كينه و
حسادت ، سياهي نفرت و دشمني و همه پليدي هايي را كه بر دل هايمان سايه افكنده
پاك كنيم و بر طرح هاي غفلت و بي خبري نقش خوش رنگ آگاهي و بصيرت
بزنيم. ما آمده ايم دل هايمان را كه كوچك است در بي كرانگي لطف تـــــو غرق
سازيم تا آسماني شوند... و سبزي لحظه هاي انتظارت را به اميد ديدن سپيده ي
ظهورت بر هفت سين دل قاب كنيم و در ناب ترين لحظات نيايش با معبود سلامتي
و ظهور تـــــو را بخواهيم...
راستي در آستانه ي سال جديد به سوالمان جواب نمي دهي؟!
آيا امسال سال ظهور تـــــو خواهد بود؟
اللهم عجل لوليك الفرج
ساقيا آمدن عيد مبارك بادت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 0:27 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
كبوتر بي قرار دل فاصله مشهد الرضا تا مسجد النبي و بقيع را با التهاب طي مي كند.
گاهي بر بام سقاخانه ي طلايي ماوا مي گيرد ، گاهي بر گنبد خضرا مي نشيند و
زماني بر زمين بقيع اما باز هم آرام نمي شود... سنگيني لحظه ها را حس مي كني؟!
سخت است باور رفتن رحمت بي پاياني چون تـــــو از ميان آدميان... تـــــو كه
بهترين بنده خدا و زيباترين آفريده اويي... تـــــو كه رحمته للعالميني... از وصف
مهرباني هايت عاجزم و از شرح دلتنگي خويش در نبودنت... در هر نمازم به
حقانيت رسالت آسماني ات گواهي مي دهم و تو مي داني كه چقدر از كوتاهي خويش
در به دوش كشيدن پرچم رسالتت شرمسارم... زماني كه ظلمت وجودم طغيان
مي كند ، در آخرين لحظات دست نوازشي بر سرم مي كشي و باز هم من مي مانم و
فهم ناچيزم از شناخت تـــــو! از شناخت تـــــو و فرزندانت...
از كريم اهل بيت برايت بگويم؟! از شبيه ترين مخلوقات به تـــــو حتي در روزي كه
به سوي محبوب پر كشيد!... از غربت مظلومانه اش و از بي انتهايي كرم و
بخشندگي اش... يا از رئوف ترين ضامن آهو كه هنوز هم زنجير اين دل سياه از
حلقه هاي پنجره فولادش گشوده نشده... نه مرا چگونه توان درك عظمت اقيانوس؟!!
من همان ماهي كوچكم كه تشنه قطره آبي است كه اگر به لطف تـــــو به او بخشيده
شود شايد اندكي از پرده هاي غفلت چشمانش كنار رود و گام هاي كوچكش براي
ياري فرزند نجات دهنده ات در مسير صحيح هدايت شود...سلام بر تــــو اي آخرين
فرستاده خدا در زمين كه با آمدنت نعمت بر بندگان خدا تمام شد و دينشان كامل . سلام و درود بي پايان خدا و فرشتگانش بر تـــــو و فرزندانت باد : اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 0:12 توسط منتظران ظهور عشق |
|
درست شب عاشورا بود يادت هست؟! يكي از آن شب هايي كه بي قرار و خسته
به سراغت آمده بودم ؛ از تو خواستم كه از خويشتن جدايم كني. گفتم : نمي خواي
دستمو بگيري و از اين منجلاب نجاتم بدي؟! اين همه سركشي و غفلت بس نيست؟!
چقدر مثل آدماي سرگردون و گيج از جايي به جاي ديگه پناه ببرم و باز به همين
نتيجه برسم كه نه اينم اونجايي نبود كه دنبالش بودم...
نمي خواي منو حسينـــــي كني؟؟!!
و تو مرا به چهل روز صبر و استقامت و چهل روز پارسايي فراخوندي ؛
چهل منزل امتحان. و من كوچكتر از اين ها بودم براي آزموني چنين سترگ!...
و تو گفتي : شرط اول عاشقي پايداري است و صداقت . اين بار با دعوت تو بود
كه به مجالس عزاداري ات روانه مي شدم... گفتي صادق باش ؛ صادقانه بگويم :
در جمع عاشقانت كه صميمانه براي تو مي گريستند ، من براي خود گريه مي كردم
براي بدبختي خودم كه تو را نداشتم و زماني كه غرق بي كرانگي لطفت مي شدم
دزدانه و پنهاني بر پرچم هايي كه نام زيباي تو بر آن حك شده بود بوسه مي زدم...
چه لحظه هاي خوبي بود لحظه هايي كه فقط لبريز حضور تو بود و من فارغ از
تمامي تعلقات پوچم خود را به دست امواج سحرگونه ذكر و يادت مي سپردم...
لحظات زيبايي بودند هرچند كوتاه... وچهل روز تمام شد و من اكنون با كارنامه اي
كه پر از غفلت ها و كوتاهي ها و سركشي هاست به سوي تو آمده ام و با همه اين
روسياهي هنوز اميد دارم كه مگر امضاي قبولي تو بر كارنامه ام ثبت شود...
شنيده ام نبايد از تو كم خواست!! راستي مهربان هنوز هم سوالم بي پاسخ مانده است :
نمي خواي منو حسينـــــي كني؟؟!! ر ه ا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 15:41 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
پروردگارا! اگر آن چنان بگريم كه مژه هايم دانه دانه فرو ريزند، اگر آن سان
فرياد كشم كه گلوي من از فرياد فرو ماند، اگر تا آنجا به در گاه تو بر پاي بمانم
كه پاهايم بخشكد، اگر در برابر عظمت و جلال تو آنقدر به ركوع خم شوم كه مهره
پشتم بشكند، اگر به درگاه تو آنقدر در سجده بمانم كه چشمانم از حدقه بيرون
آيند، اگر تا زنده ام به جاي نان خاك بخورم و به عوض آب خاكستر بنوشم و
همچنان ذكر تو گويم و به فكر تو باشم باز هم حيا مي كنم كه سر به سوي آسمان
ها برآورم، زيرا مي دانم كه هنوز شايسته مغفرت و عفو تو نيستم. حتي رياضت
و رنج من به آن نيارزد كه يك گناه از گناهان بيشمارم در كارنامه ام حذف شود.
در آنجا كه لطف عميم تو به فرياد من مي رسد و قلم بخشايش تو بر جريده
گناهانم خط مي كشد باز هم از بركت لطف عميم و رحمت واسعه توست و گرنه
مرا به مغفرت و گذشت تو استحقاقي نيست زيرا جزاي من در نخستين بار كه به
نكبت گناه آلوده شده ام آتش دوزخ بوده است!... پروردگار من! اگر به آتشم بسوزاني بر من ستم نكرده اي. مهلتي كه در دنيا به من بخشيده اي و پوششي كه بر گناهان رسواكننده من كشيده اي و حلمي كه در برابر بي شرمي ها و خود سري هاي من روا داشته اي و نعمت هايي كه در طول عمر آلوده من ، به من ارزاني فرموده اي مرا بس باشد. فرازي از صحيفه سجاديه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 23:30 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 14:5 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است باز اين چه نوحه و چه عذاب و چه ماتم است
تقريبا ۵۵ ساله بود با سال ها سكوت و آن نگاه مات و خيره هميشگي به دور دست
ناپيدا... پرستار كه وارد اتاق شد احساس كرد نگاه خيره اش به پنجره مثل هميشه
نيست انگار در عمق اين نگاه مات و بي رنگ التهاب بزرگي بي قراري مي كرد كه
مرد را هنوز تا آن موقع شب بيدار نگه داشته بود. پرستار اندكي پنجره را باز كرد ؛
از خيابان مجاور بيمارستان صداي عبور هيئت عزاداري مي آمد :
صداي سينه زني ، طبل، زنجير و نواي گرم مردي كه اين چنين مي خواند:
بي سر و سامان توام يــــا حسيــــن - دست به دامان توام يــــا حسيــــن
به كنار تختش كه آمد مي توانست همه بي قراري هاي اين نگاه مات را در پشت
قطرات بلورين اشكي كه براي گذشتن از سد سكوت صف كشيده بودند ببيند.
تصميمش را گرفت؛ به كمك صندلي چرخ دار مرد را به كنار پنجره برد و براي
مقابله با سوز سردي كه از لاي پنجره به داخل مي آمد، پتو را محكم به دور
شانه هايش پيچيد. هيئت عزاداري چونان عبور قافله عمر به نرمي از كنار پنجره
مي گذشت و شايد مرد به زماني مي انديشيد كه كودكي بود و در هيئت محله شان
طبل مي زد ؛ يا زماني كه در نوجواني عضو هيئت زنجيرزني شد ؛ در جواني كه
بهترين لحظات جواني اش سينه زني شب هاي محرم بود و يا زماني كه فرمانده
دلاوري بود و با رمز يــــا حسيــــن بر قلب دشمن مي تازيد و شايد هم به الان كه
حتي نمي توانست به احترام اربابش اين دست هاي بي حركت را تا سينه بالا بياورد...
و به الان و به ارزش هايي كه شايد كم كم فراموش مي شدند و به آدم هايي كه
بي تفاوت و سرد از كنار هم مي گذشتند... به دوستي هايي كه كاغذي و زرد شده
بودند و به انسانيت كه ناجوانمردانه در زير گام هاي غفلت زده بعضي از آدم ها له
مي شد و شايد هم به سهم خودش از زندگي مي انديشيد: يك اتاق – يك تخت – يك
پنجره كه مدت هاي طولاني بسته است. و آن چه پس از اين همه سكوت ژرف باعث
التهاب نگاهش (تنها نشانه زنده بودنش) مي شد جوشش عشقي بود كه با تولد دردلش
كاشته شده بود و هرچه مي گذشت بزرگ و بزرگتر مي شد... روز بعد با پيرهن
مشكي و پرچم يــــا حسينــــي كه پرستار برايش آورد ، بوي دل پذير و روح بخش
محرم مهمان اتاق كوچك دلاور بزرگ شد ... السلام عليك يا ابا عبدالله التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 0:30 توسط منتظران ظهور عشق |
|
سراسر زندگي ما آدما پر از امتحان و آزمايشه مثل خود زندگي ، امتحان بزرگي كه
نتيجش بستگي به شيوه ي پيمودن اين مسير داره. و اين ماييم كه با افكار و اعمالمان
بازيگران عرصه ي اين آزمون بزرگيم... اين كه در نهايت پيروزي نصيب ما
مي شه يا شكست؟ به تعريف ما از پيروزي و تلاش و پشتكاري كه داريم بر
مي گرده... گاهي فراموش مي كنيم كه هرچه آزموني بزرگ تر باشه بايد نتيجه
بزرگتــــري داشته باشه! و به جاي فكر كردن به پيروزي بزرگ و نهايي دلخوش
برد هاي كاذبي مي شويم كه براي خودمان تعريف كرديم!...
يكي از مهمترين امتحانات زندگي ما امتحان بندگــي خـــــداي بزرگه كه ما باز هم از
روي غفلت جنبه هاي بسيار گسترده اين آزمون بزرگ را به چند موضوع محدود
مي كنيم و از ياد مي بريم كه تك تك سلول هاي جسم و ريزترين ابعاد روحمان در
محضر خـــــداي بزرگ و در معرض امتحان الهي هستند!!!...
راستي چقدر براي خــــــداي خوبمان بنده هاي شايسته اي بوده ايم؟! براي شروع هيچ گاه دير نمي شود... اندكي بيشتر به خودمان و رابطه مان با خــــــدا بينديشيم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام آذر 1386ساعت 0:40 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
اسم شريفش محمد و مشهورترين لقبش باقرالعلوم (شكافنده دانشها) و كنيه اش
ابوجعفر و مادر بزرگوارش فاطمه بنت الحسن {دختر امام حسن (ع)} و ولادت
فرخنده اش در اول رجب سال ۵۷ هجري و شهادتش در ذي الحجه ۱۱۴ هجري كه
عمر مباركش ۵۷ سال بود و در بقيع به خاك سپرده شده است. ******** سوالاتي چند از امام محمد باقر (ع) : طاووس بن يماني از حضرت پرسيد : كدام دروغ به عنوان اولين دروغ واقع گشت؟
فرمود: از شيطان بود كه گفت انا خير منه خلقتني من نار و خلقته من طين. عرض كرد: كدام گروه شهادت حق دادند ولي دروغ گفتن؟ فرمود: منافقين كه به
حضرت رسول (ص) عرض مي كردند نشهد انك لرسول الله و خداوند در قرآن
فرمود: والله يشهد ان المنافقين لكاذبون. عرض كرد: آن چه چيز بود كه فقط يك
مرتبه پريد و قبل و بعد از آن نپريد و در قرآن مذكور است؟ حضرت فرمود: طور
سينا بوده كه خداوند آن را به پرواز در آورد بر سر بني اسرائيل با بالهايي كه در آن
انواع عذاب بود تا تورات را بپذيرند و خداوند فرمود: ونتقنا الجبل فوقهم... عرض
كرد: كدام رسول را خدا مبعوث فرمود كه نه از جن بود و نه از فرشتگان و نه از
انسانها و در قرآن مذكور است؟ فرمود: كلاغي كه نشان داد كه قابيل چگونه هابيل
را دفن كند كه فرمود: فبعث الله غرابا... عرض كرد: چه كسي قوم خود را انذار نمود
در حاليكه نه از جن بود و نه از ملائكه و نه از انس و در قرآن مذكور است؟
فرمود: مورچه اي كه گفت: يا ايها النمل ادخلوا مساكنهم لا يحطمنكم سليمان و
جنوده ... عرض كرد: چه كسي بر او دروغ بسته شد در حاليكه نه از فرشتگان بود
و نه از جن و انس و در قرآن مذكور است؟ فرمود: گرگي كه برادران يوسف (ع)
بر او دروغ بستند و گفتند كه يوسف (ع) را خورده است. عرض كرد: چه چيز است
كه كم آن حلال و زياد آن حرام مي باشد و در قرآن مذكور است؟ فرمود: نهر طالوت
كه خداوند فرمود: الا من اغترف غرفه بيده. عرض كرد: كدام روزه است كه
خوردن و آشاميدن به آن آسيبي نمي رساند؟ فرمود: روزه سكوت است كه فرمود:
اني نذرت للرحمن صوما فلن اكلم... عرض كرد: آن چيست كه هم زياد مي شود و
هم كم؟ و آن چه چيز است كه كم مي شود ولي زياد نمي شود؟ حضرت فرمود: آنچه
كه هم زياد مي شود و هم كم ماه و آنچه كه كم مي شود و زياد نمي شود عمر است.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 19:30 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
زماني كه نور حضور تــــو گستره زمين را فراگرفت زمين احساس كرد قطعه اي از
آسمان را در خويش جاي داده است . با وجود تــــو فاصله فرش تا عرش كوتاه تر
شده بود و تــــو چونان پلي با شكوه واسطه اي شده بودي براي قاصدك هاي نيازي كه
به سوي آسمان روانه مي شدند... و باران بخشش آفريدگار بود كه از عطر حضور
تــــو بر سر زمينيان نازل مي گشت و بستر خفته ي زمين بود كه از دم مسيحايي
تـــــو سرشار زندگي مي شد و زمين به خاطر ميزباني ات بر خويشتن مي باليد...
و زمين خوب مي دانست براي داشتن تــــو بسيار كوچك است و زمينيان از فهم و
شناختت ناتوان...
و تــــو از جنس زمين نبودي كه با سكون و ماندن همزاد باشي! براي هر پيام آوري
سفري خواهد بود ... چه بر زمين گذشت هنگام كوچ مظلومانه ات اي پيام آور
بخشش و مهرباني؟! چه بر زمين گذشت؟؟!!...
السلام عليك يا جواد الائمه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 0:38 توسط منتظران ظهور عشق |
|
از تـــــو نوشتن دشوار است... زماني كه براي ديدارت راهي سفر مي شوم ، نام
مقدس زائر بر من گذاشته مي شود و عاشقانت كوله باري از سلام و دعا بدرقه
راهم مي كنند : رفيق عازم سفر فقط سلام را ببر سفارش مريض حضرت امام را ببر
سلام نسخه را ببر ببين دوا نمي دهد؟! از او بپرس اين مريض را شفا نمي دهد؟! به حوالي خانه ات كه مي رسم هيجان عجيبي وجودم را فرا مي گيرد به خيابان
منتهي به حرم كه وارد مي شوم و چشمم به گنبد طلايي ات مي افتد فقط مي توانم
مبهوت اين همه شكوه سكوت كنم و اشك كه از چشم هايم جاري شد آرام آرام بغض
دلم وا مي شود... به زائرانت نگاه مي كنم هركدام از راهي دور با دلي پر اميد و
شوقي وصف ناشدني به سويت آمده اند. پيرمردي كه به كمك عصا راه مي رود
زير لب چيزي را زمزمه مي كند : اغنيا مكه روند و فقرا سوي تـــــو آيند جان به قربان تـــــو اي شاه كه تـــــو حج فقرايي كودكي از پدرش قول مي گيرد كه براي كبوترهايت دانه ببرد...
هرگام كه به تـــــو نزديك تر مي شوم التهابم بيشتر مي شود . از سقاخانه كه آب
مي خورم چشمم به گروه كبوتراني مي افتد كه در ايوان طلايي نشسته اند ، به
آرامشي كه دارند غبطه مي خورم و ... (من كه توي سياهي ها از همه روسياه ترم،
ميون اون كبوترا با چه رويي بپرم؟!............ صدايي گفت: تو نترس و راهي شو
به سياهي فكر نكن تو يه زائري برو!!!)
به كنار پنجره فولادت كه مي رسم دل سياهم را به حلقه هاي پنجره فولادت گره
مي زنم و بازش نمي كنم تا با دستان خود زنجيرهاي اين دخيل را باز كني و اين دل
سودا زده را نزد خداي مهربانت ضامن شوي. از رواق ها مي گذرم خيل جمعيت و
هيجانشان براي رسيدن به تـــــو به اوج رسيده است از گوشه و كنار صداي صلوات
به گوش مي رسد و من هنوز هم گيج و مبهوت از اين همه عظمتم. به خود كه مي آيم
با حركت جمعيت به جلو برده مي شوم و و در يك چشم به هم زدن به مقابل ضريح
تـــــو مي رسم... از التهاب ناب دستاني كه به سويت دراز شده و از ظلمت بي انتهاي
خويش در مقابل مهرباني بي حدت خجالت مي كشم... بي اختيار عقده هاي سنگين
وجودم سر باز مي كند و آرامشي وسيع هستي ام را لبريز مي كند چند نفس عميق
مي كشم تا تمامي اين هواي عطرآگين را به درون ببرم چشمانم را مي بندم تا اين
لحظه را براي هميشه به ذهن بسپارم... چشم هايم را كه باز مي كنم سكوت مطلق
اتاقم گواه اين است كه باز هم مثل هميشه كبوتر خيالم به زيارت تـــــو آمده است!!
به احترامت از جاي بر مي خيزم و به رسم ادب دست بر سينه مي گذارم :
السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا و الرحمه الله و بركاته |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 0:1 توسط منتظران ظهور عشق |
|
تــــو از تبار شقايق از تبار خورشيدي كه در سياهي قلبم چو نــــور تابيدي من اين پرنده خسته كه با دو بال شكسته
نيـــاز نگاهم را به سوي خــــود ديدي
مدت زماني است كه به بهانه سخت بودن، صادقانه زيستن را از ياد
برده ايم و رسم آينه شدن را به افسانه هاي دور قصه ها كشيده ايم...
شايد چون فراموش كرده ايم چگونه تــــو و خاندان پاكت درسخت ترين
شرايط باز هم زلال و بي پيرايه زندگي كرديد و تــــو كه صادق ترين
مردمان بوده اي، صميمانه براي جلاي روح بي قرار مردم زمانه ات
تلاش كردي و چه بسيار شاگرداني كه هنوز اولين حرف الفباي دانش را
از تــــو نياموخته، شيفته بي كرانگي روحت شدند و جذب نيروي خالص
ايمانت. و ما فراموش كرده ايم هر كار بزرگي صبري بزرگتر نياز
دارد و گمان كرديم بهترين كار همان ساده ترين كار است!! و شايد
نمي دانستيم هر كار بزرگي مقدمه اي مي خواهد هرچند كوچك! و شايد
به بهانه كم بودن ياوران نشستيم و به خيال خودمان بهترين عمل را از
آن خود كرديم و فقط به فرزند نجات دهنده ات گفتيم بيــا...!!! پس سهم
وظيفه ما چه شد؟! بد نيست فقط لحظه اي به خود آييم و رنگ بي تفاوتي
چشم هايمان را شست و شو دهيم و بدانيم دستان كوچك ما مي توانند در
ساختن مقدمه بزرگترين كارها سهيم باشند و به خاطر بسپاريم براي
ستاره هاهرگز پاياني نخواهد بود! سلام بر تو كه ششمين ستاره قبيله
آفتابي و درود خداي خوبي ها بر تو و خاندان زلالت باد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 9:13 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
در گوشه و كنار شهري حزين ؛ ظرف هايي بي غذا ، سفره هايي تهي و
دل هايي بي قرار در انتظار محبتي شبانه... در انتظار ناني كه به
سفره هاي حقيرشان ، نشاط و مهري بي چشم داشت كه به دل هاي
غمگينشان هديه شود و دست نوازشگري كه سرشار از بوي خداست...
كمي آنطرف تر نخلستان خاموش و درختان تنومند خرما چشم به راه
باغباني مهربان؛ و چاه دلتنگ و نگران همدم شب هاي طولاني غربت...
چه انتظار طولاني و سنگيني!!... برخيز خيبرشكن كه خدا هم در انتظار
تـــــو است! چه شد كه صداي مناجات هاي عاشقانه ات خاموش گشت؟!
( تـــــو دريا هستي
چگونه مي توان با شمشيري دريايي را از هم شكافت؟؟!!)
برخيز خيبرشكن... برخيز تا زمين قيام دوباره ات را به نظاره بنشيند...
برخيز و به التهاب ظرف هاي شيري كه بر دستان كوچك دل هايي
بزرگ براي رسيدن به تـــــو بي تاب است جوابي بده!... نگاه كن آسمان
هم تب دار تـــــوست!!... قيام كن خيبرشكن! مگر براي خورشيد پاياني
خواهد بود؟؟!! چه گمان كودكانه اي!... تـــــو از خورشيد هم بخشنده تر
و نوراني تري... تـــــو خورشيد بي زوالي هستي كه تا ابد پرتو انوار
طلايي ات بر تمامي جان هاي آگاه و دل هاي عاشق خواهد تابيد...
و اينك ما پس از ساليان دراز همچنان سفره هاي حقير دل مان را در
انتظار تكه ناني از محبت تـــــو گشوده ايم و دست هاي خالي از
معرفت مان در جست و جوي ذره اي معرفت تـــــوست... آمده ايم مثل
كودكان يتيم كوفه تـــــو را بابا خطاب كنيم تا مگر دست نوازشت را بر
سرمان بكشي!... ما چشم به راه تـــــواييم ... برخيز خيبرشكن!... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 9:59 توسط منتظران ظهور عشق |
|
به تـــــو كه مي انديشم جز غرق شدن در بي كرانگي روحت ،
حجم وسيعي از بخشش و مهرباني تمام وجودم را احاطه مي كند و
ناخودآگاه بغضي غريب به سراغم مي آيد ؛ بغضي آكنده از بوي غربت
مظلومانه تـــــو...
به تـــــو كه مي انديشم در فلسفه ي ميلادت در نيمه اين مهماني بزرگ
گيج مي شوم ؛ بي گمان تـــــو پاداش عاشقي اين چند روزه اي...
دل كوچكم فرش راهت باد!...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 22:47 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
يه وقتايي توي زندگي دلت فقط يه خلوت مي خواد، يه خلوت واقعي كه فقط خودت باشي و خودت . احساس مي كني خسته شدي؛ خسته از روزمرگي زندگي ، خسته از اين همه تلاش تكراري، خسته ازاطرافيان! بله حتي از آدماي گوناگون اطرافت هم خسته شدي. گاهي حتي به خوبي هايي كه مثل هميشه در حقت مي شه احساس خوب هميشگي رو نداري!... اگه شانس باهات يار باشه و خلوت دلخواه فراهم بشه، خوب كه فكر كني شايد اين حقيقت برات روشن بشه كه تو نه از همه اين ها كه از خودت خسته شدي!!! و اين سوال به ذهنت مي رسه كه چرا؟؟!! به هر نحوي كه سعي كني به اين سوال جواب بدي آخرش به يك چيز ختم مي شه: يك احساس كمبود!... در وجود تو، در افكار و احساساتت يك جاي خالي بزرگ هست كه منشا همه اين بي قراري هاست. شايد اين خلا عدالتي باشه كه بايد همه جا گسترده بشه يا حق حياتي كه بايد بين تمام آدمهاي كره زمين به طور مساوي تقسيم بشه و يا....... هزاران مورد براي پركردن اين جاي خالي به ذهنت مي رسه مثل: جايي كه اشتباه كردم ؛ حقي (حتي كوچك) كه از ديگران سلب كردم ؛ لبخندي كه بايد مي زدم و دريغ كردم ؛ اشكي كه نبايد سرازير مي شد و با خودخواهي من جاري شد ؛ دلي كه مظلومانه در سكوت با رفتار بي شرمانه من شكست؛ چشمي كه بايد مي گفتم ولي مستبدانه گردن تكبر افراشتم ؛ حرفي كه نبايد مي زدم و با افتخاري كاذب بر زبانم جاري گشت؛ ديدن فردي كه بايد مي رفتم و هرگز قدم به جاده نگذاشتم و.... اين همه جاي خالي و اين همه چرا؟؟!! كمي عميق تر كه نگاه كني حتما به اين نتيجه مي رسي كه شايد دليل همه
اين خلا ها فقط نبود يك حقيقت جاويده..... درست حدس زدي!...خوب
كه نگاه مي كني انگار خداست كه در درون آشفته و شلوغ تو گم شده!!...
اشتباه نكن حضور مطلق خدا چيزي نيست كه حتي در آشوب ترين
اوضاع قابل گم شدن باشه ؛ بلكه اين تويي كه خدا رو گم كردي چون
خودت خيلي وقته كه گم شدي!!!... گاهي وقتا خداي مهربان فرصتهاي عجيبي به بنده هاش مي ده كه كمتر
مي شه قدرشون رو فهميد! درست وقتي كه به اين نقطه رسيدي كارت
دعوت يك مهماني بزرگ مي رسه به دستت و تو گيج و مات فقط به
امضاي دعوتنامه نگاه مي كني :
« بنده من اينك تو را به مدت يك ماه به مهماني خويش دعوت كرده ام و
خوان پربركت خويش را بر تو گسترده ام . اگر در اين مهماني مرا
عبادت كني هر ستايش تو هزار سپاس نگاشته شود . اگر از من خواسته
هايت را بخواهي مستجاب مي كنم . اگر از گذشته خويش شرمگين و
اندوهناكي مي بخشمت. اگر نزديكي به مرا بخواهي راه تو باز و هموار
است . فقط كافي است كه تو باور كني به مهماني من آمده اي و از
صميم قلب حضور در اين مهماني را بخواهي . منتظرت هستم ...
ميزبان: خداي تو »
و چقدر خوب مي شه كه وقتي مهماني تمام شد بتوني به خودت بگي :
تولد دوبارت مبارك! التماس دعا
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 14:52 توسط منتظران ظهور عشق |
|
![]() ![]()
ما در روز تولد تــــــو به اميد تولد دوباره ي خويش جشن مي گيريم تا
شايد در اين تولد مسرور بتوانيم زنجيرها را بگسليم و آغل ها را كه
برايمان آذين هم بسته اند فراموش كنيم و تــــــو را حاكم بگيريم... اي سايه بان شوق! ما رنج هايي در دل داريم و زخم هايي بر سينه و زنجيرهايي بر خويش.
بگذار با تــــــو بگوييم كه ما زنجيري خويشتن هستيم، خود را با دست
خويش بسته ايم. ما هنوز هم رهسپار پس كوچه هاي گنگ و
بن بست هاي حكومت ها هستيم، حكومت هايي كه آغل ها را برايمان
آذين بسته اند و ما را كه اغنامشان هستيم از سرچشمه انسان شدن
تبعيد كرده اند!... آيا اميد تولدي هست، اي تولد بالغ تاريخ...
ازمقابل دلم عبور كن باز هم بيا به ما سري بزن خوب من بيا و با حضور خود از ميان كوچه هاي قلب من من كه روسياه اين قبيله ام ع . سعيدي راد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 8:22 توسط منتظران ظهور عشق |
|
بخوان به نام رهايي... بخوان به نام بلوغ... بخوان به نام صاعقه در التهاب شب...بخوان به نام ساقه اميد در پهندشت ياس... بخوان به نام خالق خورشيد و عشق را به اسم اعظم معشوق از پس يلداي بي تنفس ديجور نور باران كن. بخوان نبي گرامي... بخوان رسول عشق و اميد...
بخوان به نام نامي توحيد... تو كه خواندي، هرم صداي تو كه قنديلهاي سكوت را ذوب كرد، آواي
مهربان تو كه فضاي ميان زمين و آسمان را عطرآگين نمود،بوي
خوش عشق كه ملائك بي تاب را به طواف حرم حرا كشانيد، انبيا
انگشت حسرت به دندان گزيدند ابراهيم و اسماعيل از آنكه حرا بود و
ما به مرمت كعبه ايستاديم و موسي از آنكه به طور چرا رفتيم؟ و
عيسي از آنكه آنچه در زمين يافتني بود چرا در آسمان مي جستيم؟ در اين ميانه تنها خاطر خدا بود كه راضي بود چرا كه رحمت واسعه
خويش را نمود عيني بخشيده بود. فرشتگان برخي به رضايت
بي سابقه خدا سجده مي بردند ، بعضي عرق از جبين پيامبر
مي ستردند و عده اي گوش به لطافت اين معاشقه مي سپردند و برخي
از آنكه معشوق خداوند را در زمين مي ديدند در ميان خويش خون دل
مي خوردند. جبرئيل چه ذوق كرده بود كه پيام عاشق و معشوق را بر
بال امانت خويش به يكديگر مي رساند... آري تو كه خواندي آسمانيان،
زمينيان اهل دل را به پايان شب سياه بشارت مي دادند... عرشيان كه
هلهله مي كردند فرشيان را مژده آوردند كه : قد جائكم من الله نور |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 0:6 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
در سايه سار نخل ولايت خجسته باد نام خداوند، نيكوترين آفرديگاران كه تــــــو را آفريد از تــــــو در شگفت هم نمي توانم بود كه ديدن بزرگي ات را، چشم كوچك من بسنده نيست مور، چه مي داند كه بر ديواره ي اهرام مي گذرد يا بر خشتي خام؟ تــــــو، آن بلندترين هرمي كه فرعون تخيل مي تواند ساخت و من، آن كوچك ترين مور كه بلنداي تــــــو را در چشم نمي تواند داشت چگونه اين چنين كه بلند بر زبر ماسوا ايستاده اي در كنار تنور پيرزني جاي مي گيري، و در زير مهميز كودكانه ي بچگكان يتيم و در بازار تنگ كوفه...؟
پيش از تــــــو هيچ اقيانوس را نمي شناختم كه عمود بر زمين بايستد... پيش از تــــــو هيچ خدايي را نديده بودم كه پاي افزاري وصله دار به پا كند، و مشكي كهنه بر دوش كشد و بردگان را برادر باشد آه اي خداي نيمه شب هاي كوفه ي تنگ اي روشن خدا در شب هاي پيوسته تاريخ اي روح ليله القدر حتي اذا مطلع الفجر
شب از چشم تــــــو آرامش را به وام دارد و طوفان، از خشم تــــــو خروش را كلام تــــــو گياه را بارور مي كند و از نفست گل مي رويد چاه، از آن زمان كه تــــــو در آن گريستي جوشان است سحر از سپيده ي چشمان تــــــو مي شكوفد و شب در سياهي آن به نماز مي ايستد هيچ ستاره نيست كه وام دار نگاه تــــــو نيست لبخند تــــــو اجازه زندگي است هيچ شكوفه نيست كز تبار گلخند تــــــو نيست
در احد كه گل بوسه ي زخم ها تنت را دشت شقايق كر ده بود مگر از كدام باده مهر مست بودي كه با تازيانه ي هشتاد زخم، بر خود حد زدي؟! كدام وام دار تريد؟ دين به تــــــو، يا تــــــو بدان؟! هيچ ديني نيست كه وام دار تـــــــو نيست!
دري كه به باغ بينش ما گشوده اي هزار بار خيبري تر است مرحبا به بازوان انديشه و كردار تــــــو!
شعر سپيد من روسياه ماند كه در فضاي تــــــو به بي وزني افتاد هرچند، كلام از تــــــو وزن مي گيرد
وسعت تــــــو را چگونه در سخن تنگ مايه گنجانم؟! تــــــو را در كدام نقطه بايد به پايان برد؟؟!! الله اكبر آيا خدا نيز در تــــــو به شگفتي نمي نگرد؟! فتبارك الله ، تبارك الله تبارك الله احسن الخالقين خجسته باد نام خداوند كه نيكوترين آفريدگاران است و نام تــــــو كه نيكوترين آفريدگاني...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 0:51 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
عروس آسمان شیداست امشب درون هاله رویاست امشب
به گاه اذان عشق، بهشت را مژده دادند که نوری برعرش خواهد
تابید و زمین و آسمان تا ابد بدان نورمنور خواهند ماند.فرشتگان
در زمزمه اند که تولد دوباره هستی نزدیک است.خداوند هفت
آسمان را وعده داده که قدسیه ای از نسل آدم می آید پس ای
حوریان بهشتی ای فرشتگان عرش ای لاهوتیان لایموت باری
دیگر در برابر دردانه هستی به سجده درآیید که باری تعالی
دیگر بار بر خاک و افلاک منت نهاد و عصاره ستایش اعجوبه
هستی و محبوبه رسالت را به جهان و جهانیان عیدی داد. و
فراخواند پاکان عالم، مریم و آسیه و حوا و کلثوم را تا شاهد
مولود پاک ترین یاس هستی محدثه عبادت، راضیه کرامت
،مرضیه نجابت باشند. پس ای عاشقان نیک گوش فرا دهید و
نوای دل را به ندای یاحق بسپارید و با افلاکیان در خجسته میلاد
زهرای اطهر هم نوا شوید و چشم دل را به قدوم مبارکش
به نظاره بنشینید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 0:8 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
كوچه كوچه هاي غربت زده مدينه، مردي بزرگ با اندوهي بزرگ تر؛ و رسالتي چونان
كه شانه هاي مردانه اش از سنگيني آن خميده گشته است. براي خاكسپاري عفت و نجابت زمين تابوت ساختن كار كوچكي نيست... امانت دار پاك ترين يـــــاس عالم بودن و سپردنش به دست باغبان رسالت كوچكي نيست...از تنهايي و غم دوري و فراق هم كه بگذريم ؛ مظلومانه بي ياور و پناه شدن اندوه كوچكي نيست... و هيچ كس جز علـــــي(ع) نبود كه توان به دوش كشيدن اين واقعه سترگ را داشته باشد! و تنها علــــــي (ع) بود كه مي دانست حرمت يــــاس چگونه شكسته شد؟ و كشتي حيا و نجابت چه مظلومانه و باشكوه پهلو گرفت!... و فـــــاطمــــه (س) شبانه مي رفت، در تاريكي بي پايان شب ؛ بر دوش علــــــي (ع) وفرزندانش تا مبادا نگاه نامحرم نامردان بر قامت خميده يـــاس كبود محمــــــد (ص) بيفتند... و فـــــاطمـــــه (س) مي رفت تا كوچه هاي مدينه بعد از اين صداي گريه هاي شبانه اش را نشنوند و يگانه دليل آفرينش زمين به وصال معبود رسد. سلام بر تــــو اي بـــــانوي آفتاب... سلام بر تـــــو روزي كه متولد شدي ؛ سلام بر تـــــو روزي كه رخت هجرت بستي؛ و سلام بر تـــــو روزي كه دوباره برانگيخته مي شوي... سلام خداي محمــــــد (ص) بر تــــو و فرزندان پاكت باد!... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 8:17 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
اي بانـــــوي مهــــــر به راستي وجود نازنينت چه تنديس زيبايي است:
آميخته اي از صلابت و خروش علــــــــي (ع)، و نجابت
و حياي فاطمــــــه (س).در فهم عظت روحت بسيار كوچكم
و حيران كه كدامين رنگ معرفت دوســــــت بر چشمانت
كشيده شده بود كه در بهبوه اي چنين، جز زيبايي چيزي
نديدي (ما رايت الا جميلا)...
صبـــرت چه با شكوه حقارت اقيانوس را به رخ كشيد و كوه
چه متواضعانه استواري گام هايـــت را به نظاره نشست كه
درخشاني خورشيد در برابر روشنايي انديشـــه ات پرتو
كوچكي است! سلام بر تـــــــو و هزاران كهكشان ستاره
پيشكش قدوم نوراني ات باد!...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 1:30 توسط منتظران ظهور عشق |
|
امشب زمیـــن و آسمـــان بی قرار است هر ستـــاره از خالـــق بی نیـــاز مراد دل می جوید گویی مکـــه در خاک این دنیـــا نمی گنجد حوریـــان بهشتـــی از چشمــه تسنیـــــم وضـــوی عشـــــق می سازند تا نمـــاز شکر به درگه ایـــزدی به جای آرند افلاکیـــان بهشـــت را به قـــدوم یگانـــه دلیل آفرینـــش می آرایند آری امشب«محمـــــد» پا به عرصه وجود می نهد تا با نگـــار احمدیـــه اش آتش جهالت را به بوستان عبادت مبدل سازد، می آید تا صبـــرایـــوب و اشـــک دیده یعقـــوب را پاسخ دهد، می آید تا کشتـــی نـــوح را در ساحل انسانیـــت لنگر اندازد... پس یاران برخیزید و در عمق امواج احساستان حجله شـــادی به پا سازید تا مبادا از این قافله سالار عشـــــق جا بمانید... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 11:0 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
سنگيني هجرت نـــــور را بر دوش مي كشيم به اميد طلوع دوباره
خـــــورشيد... شايد در روزگار فراق اشك هاي يخزده درچشمان خسته
هر چشم به راهي پيام تسليتي است براي خـــــورشيد بي غروبي كه در
راه است...مي گويند چشم ها دروغ نمي گويند حتي زماني كه از حسرتي
بزرگ منجمد شده باشند به صداقت چشم ها سوگند كه بيا...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 1:30 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
ای فرشتگان عرش امشب جامه سوگ به تن کنید و از ملکوت اعلی راهی دیار فدک شوید و بنگرید که چگونه امشب قطره های دل زهرا نخلستان غربت را آبیاری میکند چگونه علی زمزمه های زجه وارش را به گوش چاه میرساند چگونه حسین با دستان کوچکش از آسمان تصلی عطش می جوید.... آری آری امشب خلاصه خلقت ، دلیل آفرینش، معراج حضور، رحمت وجودش را از این دنیا صلب میکند و هر عاشقی را در میکده غمش سوگوار میسازد...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 21:58 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
خط خون درختان را دوست دارم كه به احترام تـــــو قيام كرده اند و آب را كه مهر مادر تـــــوست خون تـــــو شرف را سرخگون كرده است شفق آينه دار نجابتت و فلق محرابي كه تـــــو در آن نماز صبح شهادت گزارده اي در فكر آن گودالم كه خون تــــــو را مكيده است هيچ گودالي چنين رفيع نديده بودم در حضيض هم مي توان عزيز بود از گودال بپرس! شمشيري كه بر گلوي تـــــو آمد هر چيز و همه چيز را در كائنات به دو پاره كرد: هر چه در سوي تـــــو حسيني شد و ديگر سو يزيدي... اينك ماييم و سنگ ها، ماييم و آب ها، درختان، كوهساران جويباران و بيشه زاران كه برخي يزيدي و گر نه حسيني اند... خوني كه از گلوي تـــــو تراويد همه چيز و هر چيز را در كائنات به دو پاره كرد در رنگ! اينك هرچيز: يا سرخ است يا حسيني نيست! آه، اي مرگ تـــــو معيار! مرگت چنان زندگي را به سخره گرفت و آن را بي قدر كرد كه مردني چنان غبطه بزرگ زندگاني شد! خونت با خونبهايت حقيقت در يك تراز ايستاد و عزمت ضامن دوام جهان شد كه جهان با دروغ مي پاشد و خون تـــــو امضاء «راستي» ست... تـــــو را بايد در راستي ديد و در گياه هنگامي كه مي رويد در آب وقتي مي نوشاند، در سنگ چون ايستادگي ست در شمشير آن زمان كه مي شكافد و در شير كه مي خروشد در شفق كه گلگون است، در فلق كه خنده ي خون است در خواستن، برخاستن، تـــــو را بايد در شقايق ديد در گل بوييد تـــــو را بايد از خورشيد خواست، در سحر جست از شب شكوفاند، با بذر پاشاند، با باد پاشيد، در خوشه ها چيد تـــــو را بايد تنها در خدا ديد!.... اي باغ بينش! ستم دشمني زيباتر از تـــــو ندارد و مظلوم ياوري آشناتر از تــــو! تــــــو كلاس فشرده تاريخي كربلاي تـــــو مصاف نيست منظومه ي بزرگ هستي ست طواف است... پايان سخن پايان من است تـــــو انتها نداري!!!...
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 0:26 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 21:59 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
اين حسيـــــن كيست كه عالم همه ديوانه اوست؟! به خودم گفتم يا من جزو عالم به
حساب نمي يام يا اين جمله درست نيست. بازم محرم اومده بود ولي براي من فرقي
نمي كرد هرچند از جنب و جوشي كه بين بقيه ايجاد مي شد و عشقي كه باعث
مي شد اين جوري به تكاپو بيفتند لذت مي بردم ولي توي دل خودم هيچ محبت
خالصي رو پيدا نمي كردم. خيلي بي تفاوت مثل هميشه از كنار معابر سياه پوش
شده مي گذشتم فقط گاهي جلوي يه پرچم مي ايستادم و يه خورده بهش نگاه مي كردم
و جملاتش رو مي خوندم بي هيچ حسي!.... چند روزي بود كه باز توي فكر بود. از اون آدما كه خيلي بروز نمي دن. خيلي
دوست داشتم بدونم درونش چي مي گذره؟ يه دوست با معرفت كه در كنار همه
صفات خوبي كه داشت آدم معتقدي هم بود. هيچ وقت سعي نكرد عقايدش رو بهم
تحميل كنه يا نشون بده خيلي بهتر از من خوب و بد رو تشخيص مي ده.
مي دونستم دست به قلم خوبي هم داره يه دفتر داشت كه هر وقت فرصت مي كرد
براي خودش يه چند جمله اي مي نوشت و دوست نداشت كسي اون رو بخونه . اون
روز بعد از كلي كلنجار رفتن با خودش يه چند خطي توي دفترش نوشت و بعد كه
براي يه كاري مجبور شد از اتاق بره از غيبتش استفاده كردم و رفتم سراغ دفترش،
خيلي عجله داشتم مي ترسيدم برسه و ناراحت بشه. وقتي دفترش رو باز كردم آخرين
جمله اي كه نوشته بود اين بود:
« عالم يك پارچه سياه پوش گشته است، تو پرچم سياهت را بر دلت آويخته اي؟!!»
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 21:51 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
يا علـــــي گفتيم و عشق آغاز شد... گاهي واژه ها فراتر از حد يك تعريف اند و چنان معناي عميقي مي يابند كه به سادگي
نمي شود به راز نهفته در سينه شان پي برد و ما بدون فهم حقيقت پنهانشان آن ها را
در لابه لاي كلام خويش مي گنجانيم. تا به حال انديشيده اي معناي حقيقي يا علـــــي
چيست كه اين چنين زينت دهنده كلام مي شود؟! چرا از بي شمار آدميان فقط نام
اوست كه زماني كه در ذهن خطور مي كند و بر لب جاري مي شود بر آسمان دلت
خورشيدي از اطمينان و بر زمين وجودت كوهي از اراده هديه مي بخشد؟! مگر
صلابت اهورايي اين نام از كدامين سرزمين ناشناخته سرچشمه مي گيرد كه با
زمزمه اش همه كارهاي سترگ خاضعانه در جنسي از كوچكي حل مي شوند؟ به
راستي علـــــي كيست؟!! چگونه موجودي است كه فقط نامش با قدرتي ماورايي چنان
جادويت مي كند كه در حجمي از نيستي و نبودن خويش غرق مي شوي؟!! اگر
قطره اي از اقيانوس بي كران زيبايي هايش بر تو آشكار گردد شايد معماي تاثير
نامش به جوابي صادقانه برسد... مگر نه اين كه آغاز و پايان هر كاري فقط نام
خـــــــداي مهربان است پس چگونه قفل هر شروع دوباره اي با رمز يا علـــــي
گشوده مي شود؟!! و علـــــي همان نام بلند مرتبه خـــــــداست كه به انساني هديه شده
است... خـــــــداوند به محمد(ص) فرمود: اي محمد تو چه كسي را از همه بيشتر
دوست داري؟ و محمد كه عاشقي بي مثال بود جواب داد: معبودم هر آن كه را تو
بيشتر دوست بداري و خـــــــداوند فرمود: من علـــــي را از همه بيشتر دوست مي
دارم و خـــــــداوند يكي از نام هاي زيبايش را به او هديه داد تا تمامي آدميان بدانند كه
علـــــي همان كسي است كه محبوب خـــــــداوند بي همتاست! يا علـــــي مدد...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 0:31 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
اين نشانه ها از كدامين راز نگفته خبر مي دهند؟ اين قاصدك ها حامل كدام پيام
تـــــواند؟ مگر نمي داني كه دانش و فهم من اندك است و ذهن كودكانه ام را توان
درك حرفهاي سر به مهر نيست؟! مهـــــربانم اگر سخن خويش را به وضوح نگويي
ممكن است در فهم لطف بي كرانه ات به بي راه كشيده شوم. خـــــداي من مگر ممكن
است تـــــو بر مسير حركتم علامت توقف بگذاري در حالي كه مقصدم رسيدن به
خانه مهر تـــــو باشد؟ پس يا راه را از بي راه اشتباه گرفته ام و يا؟!!... نه بگذار
هيچ نگويم ... چگونه باور كنم تـــــو حقارت بنده ات را به رخش كشيده اي و
گفته اي اين جا، جاي تونيست!... مگر نه اين كه تـــــو مهربان ترين مهربانان عالمي
و تمامي آفريده هايت را دوست مي داري! مگر نه اين كه گفته اي آستان تـــــو درگاه
نااميدي نيست! مگر نه اين كه تـــــو صبورانه در انتظار بازگشت حتي يك بنده اي!
پس چگونه بپذيرم كه اين نشانه ها حرفي از توقف و سكوت اند؟! نه!... هيچ زمان
باور نمي كنم! گستاخي من از اين حرفها گذشته است. باز براي سفر آماده مي شوم
كمكم كن در انتخاب مسير سرگردان نباشم و ياري ام ده تا قوي و بااراده گردم.
مي داني اين بار مي خواهم از خويش بگذرم !!! عبور از من همان نخستين گام
براي عروج تا تـــــو... معبـــــودم مي بيني عظمت ادعايم را؟ مي دانم حرف بسيار
زده ام ولي اگر تـــــو بخواهي شايد اين بار حرفهايم مردانه جامه عمل بر تن كنند!
تـــــو را به دل دريايي دوستت ابراهيم سوگند قطره اي از خلوص و اراده اش را به
من عطا فرما تا صادقانه اين نفس سركشم را اسماعيل وار بر آستان مقدست
قرباني كنم!!...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم دی 1385ساعت 0:23 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
تــــــــو بزرگي و دنياي من كوچك!
تـــــــو بي نهايتي و هستي من قطره گون!
تــــــــو سپيدي و دل من تاريك!
در حيرتم چگونه عظمت، وسعت و زلالي بي حدت
در درون محدود، ناچيز و ظلماني ام جاي مي گيرد؟!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:23 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
نام تـــــــو بر زبان من آمد؛ زبانه شد
سيل گدازه هاي خروشان روانه شد
گفتم به خاک، نام تـــــــو را؛ جنگلي سرود
گفتم به شمع ، نام تــــــو را؛ عاشقانه شد
گفتم به باد، نام تــــــو را؛ گرد باد گشت
گفتم به رود، نام تــــــو را؛ بي کرانه شد
گفتم به راه، نام تــــــو را؛ رفت و رفت و رفت ...
گفتم به لحظه ها، نام تــــــو را؛ جاودانه شد
اين حرفها – همهمه اي در غبار بود-
باران نرم نام تــــــو؛ آمد ترانه شد!
اگه دلت كبوتر شده و هواي اون گنبد طلايي رو كرده
روي سفر به بهشت كليك كن!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 13:23 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
از هر روزنه خطي كشيده شده به قانون جاودانگي و روزنه ها پلــــهاي عبورند براي گذر از خويش و عــــــروج تا آن سوي باورها ... روزنه
ها حرفي از آغــــــازند و نفس ها براي ادامه محتاج آغـــــــاز........
« حتي رويش بي بهانه گلهايي كه درون انسانها
جايي نزديك بودن جوانه مي زنند»
پنجـــــــره ها همان روزنه اند كه وسعتي صادقانه مي يابند
پنجــــــره ها گشوده مي شوند تا بگويند حرفهاي نگفته را و آشكار شود
حقيقت زلال انديشه پنجـــــــره ها گشوده مي شوند تا بياموزند راه
زيستن را و تكرار كنند قانون محبت را و با الفباي زرين عــــشق بر
لوح زمان طرحي جاودانه زنند چه سخت است سوگ پنجــــــره ها و
چه اندوه بزرگي است زماني كه آفتاب بدون بودن مردي طلوع كند كه از
هزاران پنجـــــــره گشوده تر و از تمامي روزنه هاي حقيقت زلال تر
است آن زمان كه چشمه ناب ترين انديشه ها و آبي بي كرانه عميق ترين
باورها دنياي كوچك انسان ها را براي صعود به قله هاي مرتفع
رستگاري و پيوستن به آغاز دل پذير خويش ترك گويد اشك هاي بي
قراري كمترين ياد بود فراق پنجــــــــره هاست!...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 20:28 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
يا علي ببين چگونه چشم من پر از خيال و خواهش است؟
من آن يتيم كوچكم كه تشنه نوازش است
اگر نوازشم كني چو غنچه باز مي شوم
براي يك نگاه تو پر از نياز مي شوم...
براي درك روح تو چقدر كودكم هنوز
تو بي نهايتي و من چو ذره كوچكم هنوز |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 9:57 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شبيـــــه عشـــــــق
مثـــــل آسمـــــــــان مـــــانند پـــــــــروازي خــودت هم خـــوب مي داني كه مثـــل طـــرح يـــــــك رازي و من در انتظــارت لحظه لحظه غـــــــــرق مــــي گـــــردم نمــــــــــي آيي مــــــرا از اين تلاطـــم ها رهــــــا سازي؟ |
| آرشیو موضوعی |
|
گل واژه هاي انتظار مناسبت ها يك سوال يك جواب! تو مي آيي... دعا كليد ظهور ساير مطالب |
|
RSS
|