![]() |
![]() |
|
| اگر شميم نرگستان مشامت را نوازش داد بدان تا عشق راهي نيست... |
|
دل، شیدای تـــــوست. دل، هوایی تـــــوست . دل به غیب گرایش دارد و
بی قرار است و تـــــو این دل بی قرار را صدا می زنی ... و به جنبش
می آوری . پس چگونه رهایش می کنی وبال وپرش را بر دیوارهای
قفس، پژمرده می گذاری و در پشت میله های غفلت که طراحی کرده اند
تا فراموشم شوی، تنهایم می گذاری. با این غفلت های سیاسی و
سرگرمی های حساب شده وبازی های شیطانی فراموشم می نمایی .
به جان تـــــو! که این دل گر چه خواستار است، ولی بازیگوش هم
هست. بازیگرهم هست. بازیچه هم هست و تماشاچی هم هست . این دل،
لاهی و غافل هم هست، مگر اینکه بلایی بیدارش کند و تازیانه ای
وقوفش را برانگیزد و مدام اورا یادآوری کند و با فکر و ذکر، این عشق
بی قراررا باور سازد. تـــــو از رعایت و چوپانی این دل سرگشته دست
برندارو برجست و خیزهای این فراموش کار غافل که گاه به مرتعی
چشم می دوزد و گاه با گرگی پیمان می بندد و در نهایت، از خودش و
از اندازه هایش و از استمرار و ارتباطش و ازتـــــو که آموزگار عشق
و پرستاررنجهایش هستی، چشم می پوشد. خشم نگیر که او به تـــــو نیاز
دارد، گرچه تـــــو ازاو بی نیاز هستی. که او گرفتار است و با موجهای
سیاه دست به گریبان است گرچه تـــــو در امان و برکنار هستی.
گرچه سخت است که گوسفند مفلوکی را برمداری انسانی که استعداد
اوست وامکان اوست بگردانی و او را تا این سطح از نجات و شکوفایی
بگذاری، ولی سخت تر همین است که او را رها کنی تا به انحطاطی به
مراتب سیاهتر از چهارپایان دچار شود و در دام این سیاست بازان
مدعی، به نشخوار بنشیند و همه چیزرا و زودتر از هر چیز، خودش را
فراموش کند و از اندازه ها و ارزشها و برنامه هایش چشم بپوشد و به
رفاه و امن و قدرت و لذت و ثروت و صنعت و اطلاعات دل خوش کند،
بدون آن که از خود بپرسد و به اندازه هایش توجه کند و با این توجه به
برنامه ریزی گسترده و جهت دادن به نیروهایش بپردازد. اگر برای هر کسی باید استدلال کنم، ولی تـــــو خود می دانی که من
غافل و سرگرم و چشم پوش، لحظه های طوفانی و زلزله های مکرر و
صاعقه های روشن گر هم دارد و تـــــو می دانی که این من غافل،
طمع و طلب هم دارد و مرده و کور و کر نیست که با تـــــو زنده است
وهنوز صدای تـــــو را می شنود و نشانه های تـــــو را می بیند و تـــــو
را می خواهد و می داند که تـــــو می آیی ... اگر برای هر کسی باید استدلال کنم و از هدایتها و دعوتها و نشانه های
تـــــو شاهد بیاورم ولی تـــــو خود می دانی که این سوز آتش افروزدل
من از تـــــو ست. و تـــــویی که در من میسازی و تـــــویی که در من
می سوزی وتـــــو یی که این ساختن و سوختن را در یک لحظه فرو
نمی گذاری ... پس تـــــو مرا به خود رها مکن و برکفر وغفلت و لهو و
لعب و ظلم و جور و فسق و فجورمن، تـــــو درمان باش و در این دنیای
شلوغ و در هم تـــــو راهنما باش، که با حضور گسترده تـــــو نمی توان
غافل ماند اما نزدیکی و جوارتـــــونمي توان بیگانه نشست واز نزدیکتر
از من به من نمی توان فاصله گرفت و دوری گزید.
روز شمار عاشقي: يك روز تا تبلور صادقانه حقيقت عشق
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 5:31 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
و تـــــو بهتر مي داني كه اگر از حصارها گذشت و ديوارهاي امروز
دنياي مشهود را فرو ريخت و به وسعت غيب و غير مشهود روي آورد
{ آن هم غير مشهودي كه موهوم نيست و ريشه در تقدير و اندازه ها
دارد و ريشه در محاسبه و جمع بندي از خويش دارد و ريشه در نقد و
ارزيابي مستمر از انسان و جهان دارد} ديگر نمي تواند به تجربه و علم
برخاسته از تجربه تكيه كند كه اين حوزه هاي گسترده حتي با وصف
احتمال از دسترس تجربه دور است و فقط مي توان از ريشه ها و از
عطش انسان و بي قراري او و از بافت و ساخت متحول انسان و جهان
اين همه را حدس زد و به دنبال رفت.و اینجاست که می گویم، حتی
اینهایی که تـــــو را نمی خواهند و غفلت و سرگرمی و لهو و لعب را
به خاطر طرح نشدن و یا طرد شدن تـــــو در برنامه دارند، باز
مجبورند که تـــــو را احساس کنند و مجبورند که با این احساس
نزدیک، دست به گریبان شوند، که بیگانگان و دور یاز این احساس
نزدیک و از این تجربه ی مشهود، میسر نیست.چون گذشته از اینها
تـــــو هستی، همانطور که حس من هست و شعور من هست و فکر من
هست و قلب من هست . تـــــو هستی، چون تـــــو بیش از اینها
ضرورت داری ، که باید به این همه معنا بدهی و این همه را در طرحی
با وسعت غیب و شهود به کار گیری . تـــــو هستی چون تـــــو متمم
این همه نعمت هستی بی تـــــو، این همه غرور است و فتنه است و
تعارض و خشم و خون و تجاوز و انحطاط. آن هم انحطاطی که علم را
زیر پا دارد و فلسفه را پشتوانه دارد و عرفان مدرن را برای شکوفایی
نیروهای نهفته ترش همراه دارد و با این همه قدرت و سرعت چگونه
می توان این انحطاط را حدس زد . آری تـــــو هستی، چون از من به من نزدیک تر هستی، تـــــو هستی و
بیکار نیستی که مدام جلوه ای و ظهوری داری، که مدام دعوتی و
هدایتی داری، که مدام تربیت و پرورشی داری . با این همه ضرورت و
ظهور، مگر می توان ازتـــــو چشم پوشید بر فرض که پلکهایم را
بیاندازم واز تـــــو چشم فرو بندم با آنچه که در تمامی وسعت دلم و در
پشت پلکهای بسته ام می بینم و احساس می کنم چه می توانم کرد؟ به
راستی سوگند! بیگانگانی از تـــــو، فقط در حوزه ی غفلت و سرگرمی
و یا حوزه ی کفر و چشم پوشی می تواند مطرح شود. و همین نکته و
همین هدایت تـــــو، مرا به وحشت انداخته که آیا از خیل کافران و یا
غافلانم. چون آنان که با حسین نماندند و آنها که در خورن او پنجه
رنگین کردند ، بدون احساس و عشق نبودند، ولی کفر و چشم پوشی و یا
غفلت و سرگرمی چه کارها که نکرد... پس من از خودم به سوی تـــــو
فرار می کنم و من از دردها با تـــــو می گویم و از بیگانگی ها به تـــــو
شکایت می برم. من نمی توانم به موجودی چشم بدوزم و نمی توانم در
دنیای موجود بمانم که با همتم و یا ارزیابیم و یا جمع بندی و نقادیم،
دنیایی دیگرو مطلوبی دیگر را می شناسم و یا به خود می گویم که
می شناسم تا بتوانم موجودیم را خرج کنم وگرنه سنگینی این دارایی ها
هرچه قدر بیشتر شود، سنگینی نفس کشیدن بر سینه ام زیادتر خواهد
شد. بی تـــــوبا آنچه که دارم چه کنم ... با این سینه ای که می تپد و این
دلی که بیقرار است و با این خونهایی که در نهر رگهایم موج می زند و
برشقیقه هایم می کوبد ... با اینها چه کنم....
روز شمار عاشقي: دو روز تا تبلور صادقانه حقيقت عشق
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 5:33 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
من هرچه حساب بالا مي آورم و با زرق و برق نعمت هاي مدرن خودم
را مشغول مي كنم و بر ديوار قصرهاي رويايي سرخ و سفيد گوش
مي خوابانم نمي دانم چرا آرام نمي گيرم و همين احساس تحول و همين
احساس مرگ، به همه ي كاميابي هايم و به همه ي دارايي هايم دهان
كجي مي كند... از خودم مي گذرم كه شايد ديوانه باشم، شايد تلقين زده
باشم كه از كاميابي هايم با تحول و احساس مرگ استقبال مي كنم. به
سراغ ديگران مي روم هر كه را تجربه مي كنم مي بينم كه روز خوشي
نداشته و يا پس از دوره اي از خوشي ها در پاي ديوار رنج ها نشسته،
حالا مي خواهد فرعون ديروز باشد و يا طاغوت امروز و مي خواهد
قارون مغرور باشد و يا ثروتمند فوق حكومت امروز... كه همه در
چرخه ي تحول گرفتار هستند و با وقوف مرگ دست به گريبان. و همين
است كه به اين نتيجه مي رسم كه به مشهود عالم نمي توان دل خوش
داشت، كه اين دل بزرگتر از عالم شهادت است. دل ما بزرگتر از
زندگي است و همين رمز پويايي زندگي است. اگر زندگي انسان از
جنگل ها ومزرعه ها و كارگاهها تا اين جا آمده به خاطر اين دل بزرگتر
و اين طلب مستمر و اين تركيب حركت آفرين است. و گرنه آدمي از
همپالگي هاي جنگلي اش جدا نمي شد و به قدرت و ثروت و صنعت و
علم و سرعت دست نمي يافت. درك آدمي از آنچه هست و آنچه دارد و
آنچه كه مي تواند داشته باشد و با اين دارايي هماهنگ است و بايد داشته
باشد كه نيازمند است، اين درك آدمي او را رها نمي كند كه راه
مي اندازد و به تجربه ( و تجربه حتي با تكرار شكست) مي كشاند،
كه تضاد واقعيت ها و نه درك اين تضادها كه درك فاصله ميان آنچه كه
دارد و آنچه كه مي تواند داشته باشد او را به حركت وا مي دارد. چون
بايد داشته باشد و طلبش را احساس مي كند. اين است كه آدمي در دنياي
موجود نمي ماند و به موجود قانع نمي شود كه رو به مطلوبي دارد كه
با او و توان او و استعداد او و اندازه هاي وجودي او هماهنگ است.
دل غيب را مي خواهد و بيشتر از مشهود موجود را مي طلبد و لااقل
احتمال مي دهد و با همين احتمال به خاطر نياز ريشه دار و عطش توان
سوزي كه دارد، مي تواند مسافت هاي طولاني را براي حتي قطره ي
آبي و جام لعلي و چشمه ي سرشاري با چشم بپيمايد و با سينه، خيز
بردارد و با سر طي كند. و تـــــو بهتر مي داني كه اين گرايش به غيب و
اين بي قراري مستمر ريشه در تقدير و اندازه گيري و جمع بندي و
محاسبه و در نقد و در ارزيابي انسان خودآگاه دارد. آدم برنامه ريز
معاصر نمي تواند براي برنامه ريزي تربيتي و آموزشي و علمي و يا
برنامه هاي سياسي و اقتصادي و حقوقي و اجتماعي و سازماني چشم از
اندازه ها بردارد و از اهداف روي برگرداند. توجه به اندازه هاي موجود
و ارزش هاي مطلوب اساس برنامه ريزي است و آدمي ناچار است
تا براي هر نوع برنامه ريزي خودش را و اندازه هايش را و استمرارش
را و ارتباط هايش را حتي اگر محتمل هم باشد در نظر بگيرد و اگر در
نظر گرفت و حتي با احتمال به اندازه و استمرار و ارتباط هاي پيچيده
توجه كرد، ديگر نمي تواند اين دنيايي بماند و در هفتاد سال محصور
شود و در حصار بميرد.
روز شمار عاشقي: سه روز تا تبلور صادقانه حقيقت عشق
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 5:26 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
و تـــــو مي داني كه اگر از بيگانگي هاي رنگارنگ مي گويم خودم را جدا نمي كنم كه من هم بيگانه اي آلوده ام ولي به نزديكي و جوار و پاكي و قدس تـــــو پناهنده ام. و اگر مي گويم و به بغض آلوده مي گويم مي خواهم شست وشو شوم. تـــــو فرياد هاي بريده ام را به اشك هاي بي امانم ببخش و بر غفلت و سرگرمي هاي حس و عاطفه و حافظه و قلبم ترحم كن كه تـــــو مي داني غفلت و سرگرمي و لهو و لعب دامن گسترده است. از گوشه اي سر بر مي دارد و تمامي سطح و وجودم را مي پوشاند. از گوشه ي چشم و كناره ي گوشم آغاز مي شود و تمامي وهم و خيال و هم و غم مرا با خود مي برد تا آنجا كه در حجاب مي روم و پرده نشين مي شوم و تا آنجا كه همين حجاب هم مستور مي شود و پنهان مي ماند كه: ( جعلنا بينك وبين الذين لا يومنون بالاخره حجابا مستورا) تا آنجا كه با غفلتم تـــــو را مي فروشم و يا تـــــو را براي خودم نگاه مي دارم. به جاي آنكه خودم را نزد تـــــو بگذارم و خودم را بيمه كنم تـــــو را براي خودم نردبان مي كنم تا به بت هايم و عروسك هايم راه بيابم و بر تـــــو مي شورم تا توسل به تـــــو كارساز بت پرستي من گردد. راستي من با آن ها كه دشمن تـــــو هستند چه فرق دارم؟ اين ها كه غفلت مي آفرينند و سرگرمي مي سازند تا تـــــو احساس نشوي و مطرح نگردي و اگر طرح شدي در دنياي سرگرمي ها طرد شوي و موهوم و نامعقول بماني و اگر معقول و مطلوب هم شدي اين دنيايي نشوي و به كار اين دل بي قرار من نيايي. من با اين ها چه فرق دارم؟ نمي دانم. نمي دانم. شايد آن ها هم مثل من از حافظه ي تاريخي و قلبي پرتجربه و شهادتي مستمر برخوردار باشند. گرچه تـــــو را نمي خواهند و بيشتر از هفتاد سال را در برنامه ندارند و بالاتر از دنيا را نمي شناسند ولي وسعت عظيم دل خود را مي دانند و اندازه ي خود بزرگتر از دنيا را با تمامي وجود احساس مي كنند و پاي بزرگ و گام بلندشان در كفش تنگ دنيا تاول مي زند... شايد آنها هم مثل من خسته لحظه هاي نمناك و چشم هاي سرشار و شب هاي طوفاني دارند. آخر مگر مي شود كه آدم بود، كه خودآگاه بود كه سنجش داشت كه ميزان شناس و نقد آشنا بود و بازهم به همين زندگي پرتحول حتي سرشار از تعمت ها دلخوش بود...؟ آخر مگر مي شود كه آدم بود و جاري لحظه ها را ديد و مرگ آگاه بود و به راست راست زندگي زل زد و دل باخت! بگذر... كه سبز زندگي زرد است و روزش سياه است و آبي اش خون رنگ و آسمانش تيره و زمينش سرشار از جنازه هاي عفونت و خاكش سيراب از شكم هاي برآمده و استخوان هاي در هم تكيده... بگذر...كه راستش هم دروغ و نيرنگ است.
روز شمار عاشقي: چهار روز تا تبلور صادقانه حقيقت عشق
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 5:37 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
و اين همه نه ساده انديشي است و نه فريب و غرور و نه اغفال و تغافل،
كه درك ضرورتي است برخاسته از تجربه ي درد ها و درمان ها. اين
من، اين من تاريخي، همه ي دردها و رنج ها و همه ي ظلم ها و
تجاوزها و همه ي تحقيرها و تضعيف ها و تفريق ها و تفرقه ها و همه
ي استثمارها واستضعاف ها و استخفاف هاي رنگارنگ را تجربه
كرده ام و اين من ، اين من تاريخي همه ي استقامت ها ومبارزه ها و
همه ي راه حل ها و چاره سازي هاي تجربه شده و تجربه نشده را
آموخته ام و به كار گرفته ام و مثل كورهاي خسته با تمامي انگشتان
زخم خورده ام لمسشان كرده ام و حتي مثل كودكان كنجكاو به دهانم
نزديك برده ام و با تمامي انصافم نزديكشان رفته ام و باز رهايشان
كرده ام و از دامشان گريخته ام كه هيچ كدام به اندازه ي دل من و برابر
با طلب من و هماهنگ با بافت و ساخت من نبوده اند. بافت و ساخت و
تركيبي كه آزادي و حركت را و رفتن و بي قراري را مي سازد و رفتني
كه بن بست و ديوار را تجربه مي كند و آزادي از حصارها و بن بست
ها را مي طلبد و پس از آزادي و دستيابي به وسعت بي حصار به تجاوز
روي مي آورد و نياز به عدالت را مي فهمد، و با رفاه عدالت به پوچي
مي رسد و با پوچي و بن بست به خويش پناه مي آورد. همانطور كه با
درد و رنج تازيانه ها به خود پناه مي برد و درون گرا مي شد و در اين
پناه به شكوفايي استعدادهاي خويش دست مي يافت و با اين استعدادهاي
شكوفا و پاهاي بلند پوچي بزرگتر را احساس مي كرد كه براي اين
محدوده به اين همه امكان نياز نداشت و براي اين آرمان ها و ارزش ها
به آزادي و آگاهي و خود آگاهي مزاحم محتاج نبود، كه رفاه و امن و
رهايي با ساخت و بافت آدمي كه وقوف دارد ناسازگار است. چون فرا
باش است و در حصار اكنون نمي ماند، چون مي سنجد و وقوف دارد و
در لحظه اي حال او ، گذشته و آينده جاي پا دارد و در امروزش اندوه
ديروز و ترس فردا خراش انداخته است و خوف و حزن بهار دل او را
به بحران كشيد است. اي عزيز دل من! اي عزيز فاطمه (س) مي بيني
كه از كجا تا به كجا آمده ام و با شهادت و تجربه و عبرت و حضور دلم
به غيبت تـــــوايمان آورده ام و يافته ام كه تـــــو ضرورت ناگزير و بايد
محترم اين من تاريخي و اين تجربه هاي ديوار و بن بست و آزادي و
عدالت و عرفان و شكوفايي و پوچي هاي چند لايه و عميق و گسترده
هستي. اي عزيز دل من! اي عزيز فاطمه (س)! نمي خواهم با بغض
گلويم فريادهاي بي امان دلم را بشكنم و نمي خواهم با وقوف دلم اين
جزميت تجربي و اثبات شده را كه به روش مشخص و دست يافتني هم
داشته به كسي عرضه بدارم ولي مي خواهم كه اين ناسپاسي را بر من
ببخشي كه با اين همه احساس اضطرار و با اين همه وقوف و شهود
اينگونه غافل و بيگانه بو ده ام.
روز شمار عاشقي: پنج روز تا تبلور صادقانه حقيقت عشق
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم شهریور 1386ساعت 5:10 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
اي نزديك تر از من به من، مي خواهم از دوري ها و بيگانگي ها بگويم.
اي حضور امن و امان مي خواهم از آشوب و بحران بگويم، از عفونت
سنگين گفته ها و از زخم سياه نوشته ها. مي گويند اين قرن آشوب و
بحران مي خواهد با سرعت علم و شتاب ارتباطات پا در مقطعي بگذارد
كه به پيش بيني معرفت شناسان سال هاي حيرت زاي علم است و
بركناري وحي و عزلت دين ، ديني كه بر شاخه هاي حيرت آويخته
است و از زمين راز سر بر مي دارد. مي گويند اين سال ها جايي براي
تـــــو نيست. مي گويند تـــــو نيستي، تـــــوضرورتي نداري كه انسان
معاصر سرپرست نمي خواهد كه دين بر فرض راه باشد تنها راه نيست
و خدا برفرض اثبات شود و وجود داشته باشد ، لزومي ندارد. آدمي
آموخته تا با پاي علم و همت خويش گام بردارد و منتظر رسالت و
ولايتي نباشد كه از تجربه ي شكست دين و بن بست رسالت ، آدمي
اين گونه استغناء از دين و استقلال از آسمان را آموخته است. مي گويند
كه دين ، اين دنيايي نيست. بيشتر از هدايت به مبدا و معاد رسالتي ندارد
كه انسان علماني و عقلاني مشكلات برخاسته از جهل و خرافه را سامان
مي دهد كه در دنياي ارتباطات ديگر وحشتي نيست. دين در اين دنياي
علم اگر عرفان غير ديني بگذارد و با تفكر زايد و هله و هلهله كنارش
نگذارد مي تواند به موضوع و انگيزه و تفسير مكاشفه ها بپردازد و
آدمي را اين گونه در بعد از ظهر خسته ي صنعتش با قهوه ي امن و آرام
پذيرايي نمايد... اين ها را مي گويند و مي نويسند و من اين ها را
مي شنوم و مي خوانم. تـــــو بگو با اين همه زخم، با اين همه شماتت
چه مي توانم كرد؟ تـــــو بگو در اين جدال حس و حافظه و عشق و
عاطفه، آن هم با دلي كه تـــــو را تجربه كرده و تـــــو را مي خواهد
چه مي توانم كرد؟ تـــــو مي داني كه حافظه ي تاريخي من را گرچه
براي تشخيص هويتم به غفلت بسته اند و دل طوفاني ام را گرچه براي
تامين آرامش به سرگرمي سپرده اند، ولي آشفتگي غفلت نوشيده ام،
مست و خراب است و عطش سوزان سرگرمي چشيده ام ، مهاجم و
بي امان است. تـــــو مي داني كه مست و خراب با اين شقاوت و تحميل و
با اين قساوت و شماتت مي شكند ولي آرام نمي ماند و رنج ها را تجربه
مي كند و بن بست ها را لمس مي كند و با شهادت تجربه ها از مشهود
مي گذرد و مطلوب را مي جويد و اين مطلوب اگر موعود هم نبود و
در حافظه ي تاريخي من خط روشني نينداخته بود، باز هم مطلوب بود؛
چون ضرورت بوده و از من به من نزديك تر بوده و هست و خواهد
بود. چون ، چون همين مطلوب من را با من آشنا كرده و من را با من
آشتي داده. همين مطلوب ميان من ودل من واسطه بوده، خود آگاهي من
وخود خواهي من از او مايه مي گرفته و با او بارور مي شده است. و
اگر اينگونه به جزم مي گويم به خاطر اين شهود مهاجم و اين سوز
بي قراري است كه گام هاي خسته ام را از شيار لحظه هاي سخت و
روز هاي درد و شام هاي غربت تا اين...تا اين پيشاني چروكيده و
موهاي سپيدم بالا كشانده ولي دست از طلب نشسته و چشم از راه
برنداشته كه مي داند تـــــو مي آيي... كه مي داند تـــــو مي آيي...
علي صفايي حائري
روز شمار عاشقي: شش روز تا تبلور صادقانه حقيقت عشق
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 5:26 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شبيـــــه عشـــــــق
مثـــــل آسمـــــــــان مـــــانند پـــــــــروازي خــودت هم خـــوب مي داني كه مثـــل طـــرح يـــــــك رازي و من در انتظــارت لحظه لحظه غـــــــــرق مــــي گـــــردم نمــــــــــي آيي مــــــرا از اين تلاطـــم ها رهــــــا سازي؟ |
| آرشیو موضوعی |
|
گل واژه هاي انتظار مناسبت ها يك سوال يك جواب! تو مي آيي... دعا كليد ظهور ساير مطالب |
|
RSS
|