تبليغاتX
يـــــــا عشـــــــق ادركنـــــــي
اگر شميم نرگستان مشامت را نوازش داد بدان تا عشق راهي نيست...
 

لحظه هايم بهانه تو را دارند

ديگران پدرانشان را مايملك خويش مي پندارند اما من تنها خواهان ديدار توام. مي خواهم به

نظاره ات بنشينم تنها با عبور نازك نگاهي از من، تا تو. و اين خواسته حاصلي است از سالهاي

دور تا امروز... نمي دانم به دنبال كدام نشان از تو بگردم؟ نمي دانم كجايي تا قمري هاي خانه

را به استقبالت بفرستم. جغرافياي بودن تو مرز درياها را فرا گرفته؛ آنجا كه تويي ماهي ها هم

نمي توانند بيايند چه برسد به من! خورشيد جوانه هايش را به سوي تو مي فرستد و هرچه بر

 خاك رستني است بي تو نابود مي شود... پروانه ها به شاخه هاي ترد تنهاييم پيله بسته اند.

من مانده ام بي يادگار از تو، بي يادگار از عشق؛ تنهاي تنها! كسي نيست كه زندگي را برايم

ديكته كند و دور روزهاي اشتباهم خط بكشد و من همچنان چشمانم را به سوي تو مي گشايم و

نشاني از تو نمي يابم. لحظه هايم بهانه تو را دارند؛ كاش جانم را به روياي بودنت تازه

مي كردي. كاش آن هنگام كه تو در سنگر پناه مي گرفتي مي دانستي در نبودنت حالا هيچ

سنگري نيست كه من بدان پناه گيرم. در فصل تلخ وداعت چون قطره اي در سراب دنبال درياي

تو گشتم اما تو نبودي! تو نبودي وقتي من نوشتم «بابا آب داد» و تو هرگز آب و نان برايم

نياوردي و دستان مهربانت را بر سرم نكشيدي و امروز جز خاطره اي دور از خود مرهمي بر

 قلب ترك خورده ام نخواهي يافت. وقتي لحن كودكانه احساسم لب به سخن گشود و عاجزانه تو

 را از من خواست؛ اي كاش مي دانستي دايره وجودم چقدر از تو خالي بود. ديروز وقتي انشاي

 تو را گرفتم بيست، ديدم كه بازهم  از آفرين گفتن تو خبري نيست! چشمانم اسير دست انتظارند؛

انتظار ديدنت، انتظار در كنار تو بودن و از با تو بودن سرودن. عاشق رفتن و پريدن و رسيدن!

تنها تلالو نام جاويد توست در برابر اين همه پوچي و خاموشي. من و ياد تو و فراموشي؟! از

عظمت وجود توست كه گل هاي بهاري باز دوباره جان گرفتند و به سوي آسمان بي كران

قد برافراشتند. آنان كه مي خواستند تو را نابود كنند تو را جاويد كردند و گمنامي ات تاوان

شجاعتت شد...

                                  ************************

چگونه از جنگ بگويم؟

خون دماغ كه مي شوم هفت محله بالاتر هم مي فهمند؛ ترقه هاي چهارشنبه سوري دلم را

مي لرزاند؛ پدرم براي سرب هاي خيابان هم ماسك مي زند، پنج دقيقه اگر دير كند مادرم تمام

شهر را تلفن مي زند؛ بچه ي جنوبي نيستم كه خمپاره دستم را برده باشد و بغل دستي ام نفهميده

باشد؛ خس خس هيچ حنجره اي خواب شب هايم را نمي دزدد؛ حياطمان بوي انتظار نمي دهد؛‌

هيچ بمبي اتاق خوابمان را نخوابانده است؛ من چگونه از جنگ بگويم؟!...

                                                                  (برگرفته از ويژه نامه دفاع مقدس)

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 1:26  توسط منتظران ظهور عشق | 
 

امام حســـن (ع) در نيمه ي رمضان سال سوم هجري در مدينه به دنيا آمد. كنيه اش ابومحمد و

 القابش مجتبي، سبط النبي و السيدالزكي است. پدرش علي بن ابيطالب (ع) و مادرش فاطمه(س)

 دختر رسول الله(ص) است. امام حســـن(ع) دومين امام معصوم و چهارمين نفر از اهل بيت و

 اصحاب كسا (ع) و شبيه ترين افراد به پيامبر(ص) مي باشد.امام صادق(ع) مي فرمايند: امام

 حســـن(ع) در خـَـلـْـق و خــُـلـْـق و سيره شبيه ترين مردم به پيامبر(ص) بود.

امام مجتبــي(ع) بسيار رئوف و مهربان و حليم بود. روزي مردي نزد امام رفت و عرض كرد

از شيعيان شما هستم. امام فرمودند: اگر در اوامر و نواهي از ما اطاعت مي كني پس راست

مي گويي و گرنه ادعاي تو راست نمي باشد و با اين ادعا مرتبه اي بر گناهانت مي افزايي كه

در تو نيست. پس شيعه ي ما نيستي؛ ليكن بگو من از موالي شمايم و دشمنان شما را دوست

ندارم. با اين ادعا هم دروغ نگفته اي و هم در خير هستي و به سوي خير مي روي.

شخصي از حضرت امام حســـن (ع) پرسيد كه سياست چيست؟ حضرت فرمودند:

۱- رعايت حقوق خداوند ۲- رعايت حقوق افراد زنده اجتماع ۳- رعايت حقوق از دنيا رفته گان

 و اما رعايت حقوق خداوند آن است كه هرچه را خواسته به انجام رسانده و از هرچه نهي

كرده است پرهيز و اجتناب بنمايي ؛ و اما حقوق افراد زنده اجتماع آن است كه وظايف خود را

در قبال برادران خويش انجام دهي و از خدمت به امت كوتاهي ننمايي و براي مسئول و پيشواي

 جامه به همان اندازه كه نسبت به افراد جامعه اخلاص مي ورزد اخلاص داشته باشي و اگر از

 طريق مستقيم و راه راست منحرف گرديد بر سر او فرياد بزني ؛ و اما حقوق از دنيا رفته گان

 آن است كه نام نيك آنها را برزبان بياوري و از بديهاي آنها اغماض و چشم پوشي كني زيرا

آنان خود بار سنگيني دارند كه به آن محاسبه مي گردند.   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 14:58  توسط منتظران ظهور عشق | 
 

زماني كه انسان از بهشت رانده شد هيچ نمي دانست چه در انتظارش

 

خواهد بود؟ خدا خطاب به انسان فرمود: براي دوباره رسيدن به من

 

سفري در پيش روي توست و تو مسافري! مسير عبورت جايي به نام

 

زمين است. زمين آكنده از خير و شر و خوبي ها و بدي هاست و فرصت

 

تو براي عبور به اندازه لحظه هايي است كه نفس مي كشي نه سال هاي

 

عمرت! مسير دشوار است و تو در اين سفر تنهاي تنهايي... و انسان

 

مبهوت و هراسان به سخنان پروردگارش گوش مي داد... هزاران سوال

 

در ذهنش موج مي زد. چگونه به تنهايي مي توان اين سفر را پيمود؟؟

 

چگونه مي شود راه را از بيراهه تشخيص داد؟؟ چگونه؟!!... خداوند

 

فرمود: اي انسان نترس مگر تو از مهرباني خداي خويش چيزي

 

نمي داني؟ انسان گفت: مي دانم ولي من تنها و... خداوند فرمود: تو

 

تنهايي ولي من در تمام مسير با تو خواهم بود و براي ياري ات هديه اي

 

به تو مي بخشم تا در اين سفر روشنايي بخش تو باشد!... چشمان انسان

 

از خوشحالي مي درخشيد و هيجان زده و بي قرار در انتظار هديه

 

پروردگارش بود. خداوند به انسان فرمود: دستت را بر روي سينه ات

 

بگذار و سكوت كن چه حس مي كني؟! انسان گفت: چيزي در زير دستم

 

 تكان مي خورد. خداوند فرمود: اين قلب توست! همان هديه اي كه به تو

 

داده ام،  با هر ضرب آهنگش حياتت را تداوم مي بخشد و من ذره اي از

 

نور خويش را در قلبت به امانت گذاشته ام تا در اين سفر ياري ات دهد.

 

من اين قلب را به تو مي دهم تا بياموزي كه دوست داشته باشي بي آنكه

 

دوستت داشته باشند! زيبايي هاي وجودت را به ديگران تقديم كني و

 

دلتنگي هايت را براي خودت نگه داري و اگر دلتنگي هايت زلال باشند

 

من خريدار همه آن ها خواهم بود! بدان قلب تو شفاف تر از هر آينه اي

 

است و زلال تر از هر چشمه اي ولي اگر در نگهداري اش نكوشي ممكن

 

است جلاي خويش را از دست بدهد و مامن سياهي ها گردد و آن وقت

 

جايي براي من در قلب تو نيست. به خاطر بسپار من نور خويش را به

 

تو امانت داده ام بكوش تا امانت دار خوبي باشي!(و انسان چنان از

 

داشتن قلبش خرسند و مغرور گشته بود كه شايد هيچ كدام از حرف هاي

 

 آفريدگارش را نمي شنيد!!!...) خداوند فرمود: قلبت به تو خواهد آموخت

 

 كه ببخشي و از گذشت خويش لذت ببري! فراموش كني و به خاطر

 

بسپاري! فراموش كني آنچه كه دلت را رنجاند و به خاطر بسپاري آنچه

 

كه به تو شوق پرواز داد! باور كن كه تو يك رهگذري پس آن گونه بگذر

 

 كه بعد از عبورت در تمامي ذهن ها و دل ها فقط گل لبخند به يادگار

 

برويد! لبخندي به وسعت يك لحظه... در مسيرت انسانهاي زيادي با تو

 

همراهند، اين ها همسفران تو نيستند هركدام مسافري هستند در مسير

 

رسيدن خويش. تو در همراهي شان بهترين باش! شادي هايت را با آنها

 

تقسيم كن و در غم هايشان شريك باش! از خويش سوال نكن قلبم چه

 

اندازه جاي دارد؟! قلب تو به همان اندازه اي وسعت مي يابد كه تو

 

بخواهي! آسمان، اقيانوس و دريا واژه هاي كوچكي در برابر بي كرانگي

 

 قلب تواند. براي تقسيم لحظه ها در پي كسي نباش كه داشته هايش را به

 

تو ارزاني بدارد، به دنبال آن كسي باش كه داشته هايت را به او هديه

 

كني!!... و خداوند سخنانش را با انسان با اين جمله به پايان برد:

 

« خوشبختي جايي درون توست!» انسان در حال گوش دادن بود...به

 

راستي سخنان خداي خوبي ها را شنيده بود؟!!.... خدا خوب مي دانست

 

كه ممكن است انسان هيچ كدام از اين ها را نفهميده باشد ولي همچنان

 

به او اميدوار بود به خاطر همان قسمت كوچك وجود انسان... آري قلبش!

 

 پس هنوز بارقه هايي از اميد وجود دارد: « هر كودكي با اين پيام به دنيا

 

 مي آيد كه خدا هنوز از انسان نااميد نيست...» و انسان راهي زمين شد

 

با قلبي كه مي تپيد و لبخندي كه بدرقه راهش بود!...             ر ه ا  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 23:19  توسط منتظران ظهور عشق | 
 

مهربانم چگونه از ظلمت خويش جداشوم؟ وقتي كه هر لحظه سدي ميان

 

من و تو افزوده مي شود. چگونه زلال شوم؟ وقتي كه از زلال ترين

 

قسمت وجودم كه مي توانست جايگاه مهر تو و حضور سبزت باشد جز

 

 منجلابي از تيرگي چيزي باقي نمانده است. چگونه به سويت پرواز كنم؟

 

و دستان كوچك و حقيرم را به دستان آبي و بي كرانت برسانم حالا كه به

 

جاي پرهاي پرواز بالهاي كاغذي به خويش بسته ام. چگونه صداقت

 

عشقم را باور كنم؟ وقتي كه حتي به اندازه يك پروانه لايق عشق تو

 

نيستم. تو خود مي داني كه من در سرزمين  ادعاهايم فاتحانه بر غروري

 

كاذب تكيه زده ام و مست از شرابي دروغين در لايه هاي تو در توي

 

دنياي كوچكم هوشيارانه در مسير ويرانگي تلو تلو مي خورم. تا به حال

 

برايت گفته ام كه خواب هايم ديگر رنگي نيستند؟! پستي ها و سياهي

 

هاي وجودم آنچنان طغيان كرده كه رنگ سبز روياهايم خاكستري شده

 

است. من چنان كوچك و بي چيز گشته ام كه در آينه جز نقطه اي سياه

 

هيچ نيستم. مي دانم كه مي داني!... مي دانم كه خوب مي داني!... نه تو 

 

از خوب هم خوب تر مي داني!!... مگر مي شود از بنده كوچكت بي خبر

 

 باشي؟! مگر مي شود سرگرداني ها و طغيانهايش را نداني؟! گاهي آن

 

زمان كه در اعماق يك حادثه با زهم بر سر بي ارزش ترين خواسته هايم

 

 بي تابي مي كنم و عجولانه در درياي نمي دانم هايم دست و پا مي زنم

 

درست زماني كه تا غرق شدن چند لحظه باقي است تو را مي بينم كه

 

آرام و صبور مرا نگاه مي كني و لبخند مي زني چيزي در لبخندت نهفته

 

است كه قابل توصيف نيست ولي تو گويي به كوچكي و حقارت بنده ات و

 

 خواسته هايش و تلاش بي نتيجه اش مي نگري، گويي مي خواهي به من

 

بگويي:« تو را چه شده است؟ اندكي صبر! به كجا مي روي؟ براي

 

كدامين هدف بي قراري؟ ارزش تو مي تواند بزرگتر از اينها باشد ارزش

 

 هر شخص به اندازه خواسته هاي اوست قدري تامل كن!» و چون در

 

وجود من جوهره ي درك حرفهايت را نمي بيني لبخند مي زني...

 

«باشد!! اگر مي خواهي به تو مي دهم!... آري همين چيزي را كه

 

مي خواهي ولي بدان...» و ديگر هيچ نمي گويي چون من چنان در

 

خوشحالي و شادي رسيدن به خواسته ام بلند فرياد مي كشم كه صداي تو

 

در انعكاس خنده هاي غفلت من محو مي شود و تو فقط لبخند مي زني!....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 18:40  توسط منتظران ظهور عشق | 
 

من قـــــدرت خواستم خـــــــدا مشكلات را بر سر راه من قرار داد تا قوي شوم .

من دانــــايي خواستم خــــــــدا به من مسئله داد تا حل كنم .

من سعـــــادت خواستم خـــــــــدا به من قدرت تفكر وقدرت فهم داد .

 

من جــــرأت خواستم خــــــــدا موانعي بر سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه كنم.

 

من عشــــق خواستم خـــــــــدا افرادي را به من نشان دادكه نيازمند كمك بودند .

 

من محبــــت خواستم خـــــــــدا به من فرصتهايي براي محبت كردن داد .

من به هرچه خواستم نرسيـــدم امــا به هر چه نيـــاز داشتم رسيـــدم

زيرا كه خـــــــــداوند من حكيم بود...         

                                  

 كوچـــه هاي شهر ما ويران نمي ماند

                                                   

                                                    كار و بار عشــــق بي سامان نمي ماند

 

خواهش سر شاخـــه هاي بي رمق گل مي كنند

  

                                                     آفتــــاب اين گونه سر گردان نمي ماند

 

 روح اين ابر سترون مهد بــــاران مي شود

 

                                                    آسمــــان شرمنده ريحــــان نمي ماند

 

گرگها روزي از اين سامان فـــراري مي شوند

 

                                                  حسرت ني بر لـــب چوپــان نمي ماند

 

 يـــــــك نفر گــــل مي كند با جنگلي در كوله بار

 

                                                 نــــارون تنهـــاي كوهستــــان نمي ماند

 

 يـــــــك نفر فردا زمين را نور باران مي كند

                                                   مهــــــــدي ما تا ابد پنهـــــان نمي ماند

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 14:53  توسط منتظران ظهور عشق | 

 

لباس بهشتی :

روزی عده ای از زنان یهودی مراسم عروسی به پا داشتند .زنان یهودی به خانه پیامبر آمده و بر حضور حضرت زهرا (س) در این جشن اصرار ورزیدند .آنها چون می دانستند که حضرت زهرا(س) همیشه لباسهای ساده ای می پوشند قصد تمسخر ایشان را در این مجلس داشتند.

پیامبر(ص) با شرکت حضرت زهرا(س) در این مراسم موافقت کردند.در این هنگام جبرئیل به اذن خدا لباسی بهشتی برای حضرت زهرا(س) آورد و حضرت با آن لباس در مراسم جشن شرکت کردند .هنگامی که آنان حضرت زهرا(س) را با آن لباس که تا کنون جایی ندیده و بوی دل انگیزی که تاکنون استشمام نکرده بودند مشاهده کردند حیرت زده شدند و همگی به سجده افتادند و گفتند به حق که تو دختر رسول خدایی .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 21:23  توسط منتظران ظهور عشق | 

 

وقتي خيلي خسته شدي، وقتي دلت خواست پر بزني  و بري، وقتي بين

 

نبودن و قفس رفتن رو انتخاب كردي، وقتي نفهميدي چطور؟ ولي ديدي 

 

كه يه ذره نور سفيد توي دلت كم كم تموم شد، وقتي ديگه بارون چشمهاي

 

ابريت مثل قبل زلال و آرامش دهنده نبود، وقتي حس كردي جز فريب

 

هيچي نيستي، وقتي نتونستي باور كني آخر جاده هميشه اون طرف خط

 

قرمز نيست، وقتي دلت خواست وسط يه حادثه بزرگ گم بشي، وقتي به

 

خودت اومدي و ديدي خيلي وقته گم شدي!!!.... شايد هنوز يه راهي براي

 

رهايي باشه كه خوب دنبالش نگشتي... مي دوني يكي هست كه هنوزم تو

 

رو با همه اين حرفا دوست داره، يكي كه وقتي دلت شكست و ديگه هيچ

 

كسي نبود تازه مياد تا توي دلت خونه كنه، يكي كه حتي اشك هاي

 

دروغين تو رو براي از نو شروع شدن كافي مي دونه همون كه هميشه

 

صداش كردي ولي هيچ وقت واقعا صداش نكردي... همون كه بهت گفت:

 

« صدايم كن تا جوابت دهم...»  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:23  توسط منتظران ظهور عشق | 
                                         

       مــــــــن اگر بنشينـــــم...                                                 

                                            تـــــــو اگر بنشينــــــي...

 

                           چه كســـــــي برخيـــــزد؟!

 

      مــــــــن اگر برخيـــــزم...

                                             تـــــــو اگر برخيــــــزي...

                          

                          همـــــــه بر مي خيـــــزند!!...

                                               

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 15:35  توسط منتظران ظهور عشق | 
 

           بهـــــــار آمده است اما بهـــــــار جاويدان در راه است...

                              ســـــال نـــــو مبـــــارك!

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 0:21  توسط منتظران ظهور عشق | 
 

خـــــدايـــــا سرنوشـــت من نه بر بلنـــداي پيشانـــي ام

حـــك شده است نه در خطـــوط مبهم كف دستـــم،سرنوشـــت من

 قلبـــــي است كه تپيـــدن براي تـــــــو را تمرين مي كند!...

تقديـــر من راز آينـــه هايي است كه درون سينـــه ام به سمت

روشنايـــي تـــــــو جلا مي يابند!...

فرداي من از سمـــت رضايت تـــــــو طلـــوع مي كند!!...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 23:39  توسط منتظران ظهور عشق | 
         

     

         * محمد ابن عیسی از امام زمان (عج)کمک خواست *

 

مرحوم علامه مجلسی در جلد سیزدهم بحار می نگارد اوقاتی که ولایت

 

 بحرین  را فرنگی ها فتح نموده و برای نظم بخشیدن به امور والی از

 

 سنت ناصبی در آنجامنصوب نموده که مراعات ساکنین آن را بنماید

 

و ظلمی بر آنها نشود.آن والی وزیری داشت که مردم بحرین را مورد

 

 آزار و اذیت قرارمی دادو چون مردم بحرین از محبین اهل بیت بودند از

 

 هر جهت می خواست برای آنها ضرر و اذیت و بلکه هلاکتی وارد

 

 آورد.پس روزی وزیر به حضور والی آمده و در حالتی که در دست او

 

 اناری بود آن انار را به والی داد .والی دید بر پوست آن انار این کلمات

 

 نقش بسته است (لا اله الا الله ،محمدرسول الله،ابوبکر،عمر،عثمان و

 

 علی خلفارسول الله)پس آن والی چون دید که آن نقش ازاصل خلقت آن

 

 انار است و دخل وتصنع صانعی ندارد ،به وزیر گفت که این از دلایل

 

 واضح بر بطلان مذهب رافضه و شیعه است

                           


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 13:9  توسط منتظران ظهور عشق | 

                         

   

جمکران دهی است در یک فرسخی شهرستان مقدس قم که ان را به نقل

 

تاریخ قم ملکی به نام  جم بنا کرده است  گویا داستان بنای مسجد در

 

 سالهای اخیر به همت مردم مسلمان آبرومندی صورت یافته است در

 

 مورد بنای  مسجدجمکران مرحوم محدث نوری از کتاب مونس الحزین

 

چنین فرمود:

 

            *امر امام به بنای مسجد

 

 روحانی عالیقدر حسن ابن مثله جمکرانی می گوید : شب سه

 

شنبه هفده ماه مبارک رمضان سال 293درخواب بودم ،صدایی

 

به گوشم رسید که می گفت :برخیز و مولایت امام زمان را

 

اجابت کن !

چشمان شما كه 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 13:4  توسط منتظران ظهور عشق | 
 

خدايا مي بيني باز هم تو را مي خوانم آري! گر هزاران بار بار گناهم سنگين تر شود

 

باز هم صدايت مي زنم. آنقدر صدايت مي زنم تا جاني براي صدا زدن نماند! خوب

 

مي بيني گناه كارترين بنده ات چگونه بي پروا از تو سخن مي گويد! گناه كار ترين

 

بنده ات آمده است تا براي خوب ترين بنده هايت دعا كند!؟ ... چه جريان جالبي !

 

خوبانت به گناهكارترين بنده ات گفته اند كه برايشان دعا كند و اين بنده گستاخ و بي

 

پروا تو را مي خواند! آري باز هم تو را مي خوانم آمده ام تا بداني حتي گناه كارترين

 

بنده ات تو را دوست مي دارد شايد هم فكر مي كند كه دوست مي دارد نه تو را به

 

خوبانت قسم مي دهم كه اين را از من نگيري! بگذار با خيالت خوش باشم بگذار

 

احساس كنم در ميان همه تاريكي ها ي وجودم هنوز نقطه اي از عشق تو روشن

 

 است! عشق يعني تو بران از خود مرا – عشق يعني باز مي خوانم تو را! آري

 

باز هم صدايت مي زنم حتي اگر صدايم فريادي خشكيده در گلو و بغضي حبس شده

 

در حنجره باشد ! باز هم تو را مي خوانم با تمام وجودم!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 13:39  توسط منتظران ظهور عشق | 

 

خدايا اگر به من دو بال براي پرواز ندادي ولي قدرتي دادي كه پرنده خيالم را تا

 

بي نهايتت پرواز دهم. دوست دارم پرواز پرنده خيالم پر شكوه وزيبا باشد مثل پرنده

 

هايي كه آزاد و رها در آسمان نيلگونت پر مي كشند. دلم نمي خواهد پرنده خيالم اسير

 

قفس هاي طلايي و فريبنده دنيا شود آنچنان كه از پرواز چيزي جز بال زدن را درك

 

نكند. مي خواهم مسير پرواز پرنده خيالم كهكشاني باشد كه در نهايت به تو ختم مي

 

شود. مي خواهم از همه چيز بگذرد و به هيچ چيز پايبند نشود مي خواهم هيچ دامي

 

نتواند فريبش دهد. اما پرنده خيال من تنها و غريب است و ضعيف تر از آن كه بتواند

 

آن قدر پاك بماند كه فقط به تو برسد. ولي اگر تو بخواهي اگر تو پرنده خيالم را براي

 

رسيدن به خود بپذيري اگر اجازه دهي به سوي تو پروازش دهم اگر كمك كني كه قوي

 

و با اراده باشد حتما به تو خواهد رسيد. مهربانم از تو مي خواهم كه بخواهي و به

 

پرنده خيالم اجازه دهي كه عالي ترين و با شكوه ترين پروازش را به سوي تو آغاز

 

كند بي همتاترينم پرنده كوچك خيالم را تنها نگذار!!...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 0:20  توسط منتظران ظهور عشق | 

                                      

                                   به نام حضرت دوست

 

خدايا وقتي به عظمتت فكر مي كنم به كوچكي خودم بيشتر پي مي برم وقتي به محبت

 

بي پايانت مي انديشم ناسپاسي ام در ذهنم بزرگ تر مي شود به راستي تو كيستي؟ اين

 

همه لطف و زيبايي از كجا سرچشمه مي گيرد؟ مي دانم كه انديشه محدودم را راهي به

 

شناخت تو نيست ولي دلم زلالي و روشنايي ات را خوب مي شناسد من با همه كوچكي

 

ام وجود بي نهايتت را احساس مي كنم ! براي شناخت تو بايد به آفريده هايت نگريست

 

، آفريده هايي كه هركدام نماينده كوچكي از صفات تو هستند استواري كوه ، عمق

 

اقيانوس ، زلالي چشمه ، عظمت آسمان ، طراوت باران و زيبايي گل !آري تو در

 

همه اينها جلوه گرهستي و من وقتي به زيبايي ات فكر مي كنم بي درنگ گل هاي

 

زيبايت در ذهنم مجسم مي شود! 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 0:8  توسط منتظران ظهور عشق | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
شبيـــــه عشـــــــق

مثـــــل آسمـــــــــان

مـــــانند پـــــــــروازي

خــودت هم خـــوب مي داني

كه مثـــل طـــرح يـــــــك رازي

و من در انتظــارت لحظه لحظه

غـــــــــرق مــــي گـــــردم

نمــــــــــي آيي مــــــرا از اين

تلاطـــم ها رهــــــا سازي؟


نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
آرشیو موضوعی
گل واژه هاي انتظار
مناسبت ها
يك سوال يك جواب!
تو مي آيي...
دعا كليد ظهور
ساير مطالب
پیوندها
مجمع وب لاگ نويسان مهدوي
منتظر بي قرار
مهر بي كران
منتظرم تا كه او برگردد
خط خطي هاي دلتنگي
بي قرار لحظه لحظه آمدن تواييم
و در آنسوي اين چشم انتظاري ها
غروب شلمچه
زير خيمه
شوق ديدار
عطاي كثير
اميد انتظار من
بركه اي به نام ...
تا جمعه ي ظهور
زمزمه هاي دلتنگي
نگاه خيس
ديوونه هاي كربلا
حاصل اوقات
حضرت علي (ع)
تنها منجي
غدير يعني گفتن نگفته ها
اليس الصبح بقريب
ظهور
آستان مقدس امامزادگان چهل اختران انجدان
باران
سوز عشق
عرفان و عشق
ثرياي فراق
اشك مهتاب
اول مظلوم عالم
رهپويان منجي(عج)
گنجینه ی حکمت
دانلود سخنراني ومداحي هاي مذهبي
کانون فرهنگی شهید محسن اسدی
جستجو و نجات در حوادث
عرفان، نردباني به سوي خدا
آشتي با امام زمان (عج)
بنياد علمي پژوهشي مهدويت
هيئت ابولفضليهاي باغ فردوس
جنگ افزار شناسی
چرا حجاب؟
آموزش نظامی
تمنای دل
بیقرار ظهور
یا مهدی ادرکنی
مرا بسپار در یادت
کانون منادیان ظهور
استاذنا (آیت الله شیخ جواد مروی)
133
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM