![]() |
![]() |
|
| اگر شميم نرگستان مشامت را نوازش داد بدان تا عشق راهي نيست... |
|
عشــق از نيـاز بر مي آيد . اما كدام نيـاز؟ راحت تر بگويم : عشــق نيـاز است ، اما نيـاز به تبديل شدن و به اين گونه از
بن بست رهيدن ، از خود خلاص شدن و به معشوقي كه بالاترش يافته اي پيوستن و
با او ماندن. چون هنگامي كه بودن تو ماندن است و ماندن تو مرگ است ؛ بايد اين
بودن از بن بست ماندن نجات بگيرد. بايد در راهي بيفتد و جهتي بيابد.
اين نيـاز عشــق است و عشــق از اين نيـاز برخاسته.
و اين عاشق است كه به راحتي مي تواند خودش را بدهد كه خود برتري را به دست
آورده است. مي تواند فنا شود كه وسعت بزرگترين را شناخته است؛ وسعتي كه
وجودش در آنجا حصار است و ديوار است و قلعه است و فروريختنش بيشتر شدن
است و بزرگ تر شدن است و باقي ماندن است و از بن بست رهيدن و ادامه يافتن.
آنچه ما با نام عشــق امام با آن مانوس شده ايم و به آن دل بسته ايم ؛ عشــق نيست و
اين نيـاز ادامه يافتن و حركت كردن نيست كه نيـاز به سرگرم شدن و تنوع داشتن
است. آنچه ما در برابر امام داريم هنوز تا اين عشــق فاصله دارد . ما از امام نه
خودش و نه خودمان ، كه خانه و زندگي را مي خواهيم و از او به جاي مغازه و بيل
و كلنگ استفاده مي كنيم. ما بيشترها را فداي كم ترها كرده ايم و اين است كه عشــق
نيست؛ بازي است مثل بازي بچه هايي است كه متكاها را زير پايشان مي گذارند تا به
عروسكهايشان برسند و همين كه رسيدند فرار مي كنند. سوداگري است مثل
سوداگري آن رند كه مي گفت حيف است كه انسان از غير امام چيزي بخواهد.
در حالي كه حيف است از امام، غير از امام چيزي بخواهيم. ما از امام امامت را
مي خواهيم و اين عشــق ماست و از او وسيله ي راه يافتن و جهت گرفتن مي سازيم
و اين توسل ماست. جز اين عشــق و توسل، ظلم است. جفاست. امام وسيله است ،
براي چه؟ براي نان و آب و زن و فرزند؟
اين ها كه وسيله هايي ديگر دارند. او وسيله ي رسيدن است، جهت يافتن است،
حركت كردن است. پس توسل به او به كار گرفتن او در جايي است كه جايگاه اوست
و در خور اوست. از او بايد حركت، جهت و هدايت گرفت. او را براي ايم كارها
گذاشته اند. توسل به امام اين نيست كه از او به جاي دست و پا و بيل و كلنگ كار
بكشيم و او را وسيله ي هوس ها و پل توقع ها بسازيم. آيا اين است توسل؟ و اما
عشــق ما بازي است ، سوداگري است، نيازهاي پايين و محدود است، ماندن است نه
جهت يافتن و رفتن. ما مي خواهيم از معصوم به سمت خودمان بكشيم در حالي كه
آنچه با ما باشد و با ما بماند فنا است. ما عندكم ينفد: آنچه پيش شماست تمام مي شود؛
آنچه با آنهاست باقي است و ما عندالله باق: آنچه با خداست باقي است. تجارت اين
است كه از دست رفته ها را به دست بياوريم و فاني ها را به بقا بسپاريم. و اين است كه عشــق ما بازي است مي گوييم اگر ندهيد قهر مي كنيم مي رويم ؛
پس آنچه نداده اند براي ما مهم تر از خود آن ها است كه به خاطر آن، با خودشان قهر
كرده ايم و از آن ها دست شسته ايم. عشــق هاي ما يا بازي است يا عشــق خام است،
عشــق پوچ است، عشــقي است كه هنوز با حادثه ها شكل نگرفته و در كوره ها
رنگ نباخته و پر و سرشار نگشته و تبديل نشده و ميوه نداده است. مي گوييم
مي خواهيم امام را ببينيم و اين يك عشــق است ولي باز نشده و شكل نگرفته.
عاشق مي خواهد راحت معشوق را فراهم كند نه راحت خودش را، چون راحت
خودش همان راحت محدود و مانده و فاني است. پس بايد تو كارهايي كه به عهده ي
امام است عهده دار باشي. مالك علي را نمي گرفت كه بايست تا اندامت را ببينم، كه
مي رفت تا رنج علي را كم كند و سنگيني علي را بردارد حتي اگر فرسنگ ها از او
دور شود و سال ها او را نبيند كه آن ها در جدائيشان باهمند و جمعند ولي ديگران
در جمعشان هم از علي جدايند. عشقي كه شكل بگيرد حركت مي شود، شور ديدني
كه شكل بگيرد كوشيدن مي شود. شايد امروز اگر بشنوي كه امام در صد كيلومتري
است آرام نگيري و بدوي؛ ولي هنگامي كه پخته شدي اگر هم بداني امام در بيست
متري تو است جرات رفتن نداري كه مبادا وجود تو، حضور تو، نگاه تو، حركت
دست و پاي تو بي حساب باشد و باعث رنج امام شوي. اينجاست كه عشــقت چندين
برابر شده ولي راه افتاده و شكل گرفته و مصرف شده و دست و پا و فكر و خيال و
زبان و كلام تو را كنترل كرده است و به تو ظرفيت داده كه بار بكشي نه اين كه
خودت بار باشي. تو براي آن هايي نه بر آن ها. كه گفته اند :
كونوا لنا زينا ولاتكونوا علينا شينا : زينتي براي ما باشيد نه ننگي بر ما.
راستي چقدر فاصله است ميان عشــق ها و ميان نيـازها؟! و چقدر زيباست، چقدر
عظيم است عشــقي كه شكل گرفته و پيچيده شده و گره خورده. و گر نه ما همگي
خود براي شكستن امام وسيله هستيم. ما خار چشم و استخوان گلوي او هستيم. اما
مالك ها هستند كه عشــقشان شكل گرفته و حركت شده و معلي ها هستند كه عشــقشان
تبديل شده و به تسليم رسيده و آنان درختان تنومند تشيع هستند كه آن باغبان ها را
دلشاد مي كردند و به اعجاب وامي داشتند كه از نسيم سبك تر و رام تر بودند در حالي
كه طوفان ها را هم به بازي مي گرفتند و كوه ها را هم بيستون مي ساختند. اين
درخت عشــق است كه ميوه مي آورد و مهره مي سازد و ياور تهيه مي كند.
آن ضرورتي كه از طرح انسان در هستي بر مي خاست امامت را مطرح مي كند.
و همين ضرورت عطش و نيـاز به امام را در تو شكل مي دهد و اين عطش شكل
گرفته و اين عشــق مبدل تو را به تهيه ي زمينه هاي آن حكومت، در آن وسعت و
با هدف بزرگ بالاتر از آزادي و عدالت و رفاه و تكامل وامي دارد. اين جاست كه
قلب مالك كه از عشــق علي سرشار شده او را به جدايي از علي كه از جانش بيشتر
احساسش مي كند دستور مي دهد. مالك مي رود ولي در اين جدايي با علي جمع است
و هماهنگ است.
خوشا آن ها كه در جدائيشان با هم بودند...
بيچاره ما كه در جمعمان ناهماهنگيم...
علي صفائي حائري
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 0:21 توسط منتظران ظهور عشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شبيـــــه عشـــــــق
مثـــــل آسمـــــــــان مـــــانند پـــــــــروازي خــودت هم خـــوب مي داني كه مثـــل طـــرح يـــــــك رازي و من در انتظــارت لحظه لحظه غـــــــــرق مــــي گـــــردم نمــــــــــي آيي مــــــرا از اين تلاطـــم ها رهــــــا سازي؟ |
| آرشیو موضوعی |
|
گل واژه هاي انتظار مناسبت ها يك سوال يك جواب! تو مي آيي... دعا كليد ظهور ساير مطالب |
|
RSS
|